عنان عزيمت معطوف دارم ؟ پسر مهتر گفت : رسول - صلّى اللّه عليه و آله - از دنيا رفته و اصحاب روى به عقبى آورده و اين جمله از تو راضىاند و اكنون در ميان اهل و عيال و مال و منال در ناز و نعمت مىگذرانى ، چه بر آن مىدارد تو را كه از اطاعت
أَطِيعُوا اللَّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُول وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم
« 1 » بيرون روى و خود مىگويى كه على - عليه السلام - امام مفترض الطاعة است به واسطهء دنياى غدّار ناپايدار مخالفت و عداوت ورزى ؟ هيهات ! هيهات ! اين از روش عقل دور است و افسوس ! افسوس ! از صورتى چنين كه نزد اهل بينش مهجور است . بيت :
كامهء دل گرچه ز جان خوشتر است * عاقبتانديشى از آن خوشتر است
عمرو عاص تأمل بسيار نمود و رو به پسر كهتر آورد و گفت : مصلحت تو چيست ؟
گفت : اى پدر ! تو شيخ روزگارى و تجربهء هر كار چنانچه بايد دارى ، مبادا به جانب معاويه روى تا مردمان تو را غدّار و مكّار گويند و شيعهء على تا دامن قيامت بر تو لعنت كنند . مصرع : مكن كه نكومحضران چنين نكنند .
القصه عمرو عاص روى به فرزندان و ياران كرده گفت : من به يقين مىدانم كه جانب معاويه رفتن در دنيا عيب و عار است و در آخرت سبب رسوايى و رسيدن به نار ، اما حكومت دنيا سبب ذوق و حضور است و ايالت و ولايت واسطهء عيش و سرور . هر چند فرزندان مانع گرديدند و ياران و دوستان مخلص ، كلمات متنفر گفتند كه از دنيا بيرون رفتن و خون چندين مسلمان را به گردن گرفتن و در فسحت قيامت نزد خدا و رسول شرمنده بودن ، نتيجهء آن ، بجز حيرانى دنيا و آخرت نخواهد بودن عمرو عاص از استماع اين سخنان فرزندان و خواص سر در پيش افكند و انديشهء دور و دراز كرد و بر آن شد كه عزيمت را فسخ كند و استدعاى فرزندان را به اجابت مقرون گرداند اما محبت دنيا و طلب جاه ، ديدهء بصيرت او را پوشانيد تا در چاه افتاد . پس برخاست و نزد معاويه آمد و بنياد مكر و حيله كرد تا چندين خون به ناحق ريخته شد . پس معاويه
هامش
( 1 ) - نساء 4 / 59 .