آن سخنان نشنيد و ايشان را از خود جدا گردانيده به گوشهاى بازگردانيد .
راوى گويد كه چون خبر به عايشه رسيد كه على - عليه السلام - قاتلان عثمان را از خود دور كرده به مصلحت صلح متوجّه بصره گرديده بغايت خوش برآمد و به يقين معلومش شد كه آن حضرت در مقام انتقام نيست . اما عايشه ، طلحه و زبير را فرمود كه شما نيز كه قاتلان عثمانيد با مردم خود از ميان لشكر من بيرون رويد ، طلحه و زبير بترسيدند و انديشهء عظيم كردند و گفتند : حالا على خاطر جمع دارد و چون سخن صلح در ميان است بىدغدغهء خاطر به جانب بصره نزول و ارتحال مىفرمايد ، يكى را لشكرى همراه دادند كه بىوقوف عايشه بر سر لشكر على - عليه السلام - شبيخون آرد و خود با مردم خود از عقب روان گشتند . چون آن دو لشكر به هم رسيدند آغاز جنگ كردند و نيزه و شمشير به هم رسانيدند . طلحه كس فرستاد و عايشه را گفت كه على حرب مىكند و از لشكر تو مرد مىكشد . فى الحال سوار گرديد و راند تا به لشكر خود ملحق گرديد . اين خبر به سمع حيدر صفدر رسيد يكى را به طريق استخبار فرستاد تا خبر آورد . قاصد در اين محل رسيد ، ديد كه عايشه مردم خود را بر حرب على - عليه السلام - ترغيب مىنمايد و لشكر را ترتيب صفوف داده به حرب اشارت مىفرمايد .
قاصد بازگرديد و آنچه ديده و شنيده بود بازنمود . آن حضرت فرمود :
وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّه
« 1 » و پا در ركاب نهاد و به خانهء زين بر نشست . در اين محل محمّد ابا بكر و مالك اشتر و عدى بن حاتم از مكر مكاران و رفتن عايشه به حرب امير مردان واقف شدند ، سوار شدند و خود را به خدمت على - عليه السلام - رسانيدند . آن حضرت ايشان را فرمود : برانيد اما عنان كشيده داريد تا آن زمان كه ايشان آغاز حرب كنند و از مردم شما يكى را به قتل آرند ، آن زمان محل جهاد و وقت اجتهاد است . شير مردان هم ركاب مالك اشتر شدند و كمر جان سپارى بر ميان جان شيرين بستند و عدى حاتم نزد آن حضرت آمده گفت : يا امير المؤمنين ! مدتها است كه انتظار اين دولت مىبردم و چشمداشت سعادت شهادت از حضرت عزت مىخواستم للّه الحمد و المنّة كه به آن مقصد رسيدم و اميد
هامش
( 1 ) - هود 10 / 88 .