من بازمىگردم ، تهمت خون عثمان بر على - عليه السلام - چرا نهم ؟ زنان را با لشكر چه كار ؟ ديگر آنكه من از حضرت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله - به گوش خود شنيدم ، بلكه مخاطب به خطاب ، من بودم كه آن سرور فرمود : زود باشد كه يكى از ازواج طاهرات من قصد قتل على - عليه السلام - كند و حال آنكه او مخذول گردد و چون به موضع « حوأب » رسد سگان بسيار روى به وى آرند و فرياد بر كشند و على - عليه السلام - بر حق باشد و او بر باطل ، و فرمود : اى عايشه ! تو را به گوشهء خانه بايد نشستن و در به روى اين و آن بستن . بعد از آن گفت : اى عايشه ! بر حذر باش كه آن زن تو نباشى . پس طلحه و زبير گفتند : اين ده را نام ديگر است ! عايشه گفت : شما عجب نوع مردمانيد ! با على - عليه السلام - بيعت كرديد و اكنون به بيعت من درآمديد و گواهى داديد و فى الحال از آن برگشتيد ، اين كار به من نسبت ندارد و خون عثمان از على - عليه السلام - طلبيدن از من لايق نمىنمايد . طلحه و زبير هر چند جمعى را آوردند و گواهان دروغ گذرانيدند كه اين ده را نام ديگر است ، عايشه قبول ننمود و گفت : اى مردمان ! دست از من بداريد كه به مكه روم يا از اينجا با خواص خود عنان به جانب مدينه معطوف دارم طلحه و زبير تدبير نمودند و عبد الله زبير را كه مقدمهء لشكر بود كس به نزد وى دوانيدند تا دوان دوان نزد عايشه آمده به دروغ گفت : بر نشينيد و آماده شويد كه گرد سپاه على - عليه السلام - پديد آمد .
القصه به هر حال عايشه را از راه بردند و به مكر و فريب به هودج خود درآوردند و به جانب بصره روان گرديدند . پس حارث قدامه آواز برآورد و گفت : اى اهل بصره ! بدانيد كه عايشه حرم محترم پيغمبر و دختر خليفهء اوّل آمده كه از خلق بيعت گرفته بر سر على - عليه السلام - رود و خون عثمان طلبد . پس كلانتران بصره نزديك آمدند و گفتند : اى حرم رسول خدا ! اين قوم اگر تو را به اكراه آوردهاند رخصت ده تا به اتّفاق لشكر على كه در بصره است حرب كنيم و تو را از ايشان خلاص كرده به مدينه فرستيم .
در اين محل طلحه و زبير نزد عايشه ايستاده بودند . حارث به آواز بلند گفت : اى دو فتنهء روزگار ! شرم نداريد كه زنان خود را در پرده مىداريد و حرم رسول خدا را سوار
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 428
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٢٨