تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
كرده بر امام مفترض الطاعة مخالفت مىنماييد ؟ القصه سپاه عايشه و سپاه على - عليه السلام - كه در بصره بودند به يكديگر حمله بردند و از هر طرف معدودى چند كشته شدند . پس عايشه فرياد بر كشيد كه من به جهت صلح آمدهام ، جنگ مكنيد . ديگر باره مردم بصره به فغان آمدند كه اى عايشه ! اين دو فتنه را بكش يا از پيش خود اخراج كن كه ايشان بيعت على - عليه السلام - را شكستند و با تو بيعت به پايان نمىرسانند . القصه عايشه شهر را به مرد امينى گذاشت و خود با مردم از شهر بيرون آمد و نامهاى فرستاد به مدينه و تفحص احوال بيعت طلحه و زبير نمود كه حقيقت حال معلوم شود . جواب آمد كه طلحه و زبير باعث خلافت على - عليه السلام - شدند و الا آن حضرت به قبول خلافت كاره بود . راوى گويد : چون شب درآمد طلحه و زبير نزد عايشه آمدند و انواع فتنه كردند و چندان گفتند كه عايشه را بر فتنه گذاشتند و لشكر برداشته به در كوشك آمدند و حرب نمودند تا چهل كس از لشكر على - عليه السلام - كشته شد و عثمان [ بن حنيف ] كه از قبل [ حضرت على عليه السلام ] امير بود در بصره ، او را گرفتند و محاسن او را تراشيدند و نزد على - عليه السلام - فرستادند و از مردم بصره به اكراه بيعت گرفتند الا زيد بن مرجان كه بيعت نكرد . عايشه كس به وى فرستاد كه چون فرمان من نبردى فرمان على - عليه السلام - نيز مبر و به نزد وى مرو . جواب داد كه حكم خدا چنان است كه تو در خانه‌نشينى ، تو به خدا مخالفت كردى و از فرمان رسول - صلّى اللّه عليه و آله - بيرون رفتى و من به حكم خدا نزد على - عليه السلام - مىروم و چون امر به جهاد فرمايد جان خود را در قدمش نثار مىسازم . القصه حضرت امير المؤمنين على - عليه السلام - چون به موضع ذى قار رسيد قعقاع بن عمرو را نزد عايشه فرستاد كه شايد مهم به صلح بگذرد . عايشه گفت : خون عثمان مىطلبم ! قعقاع گفت : اى زوجهء پيغمبر ! اينك طلحه و زبير اينجا حاضرند ، كشندگان عثمان را از ايشان معلوم فرما . پس عايشه از طلحه و زبير پرسيد كه در محل محاصرهء عثمان ، على - عليه السلام - آنجا بود ؟ خواستند بگويند : آرى ، اما بر زبان ايشان گذشت