تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧

ابزار و حيدر كرار رسيد فرمود : بنى اميه هرگز از من راضى نخواهند شد و از من بجز راستى نخواهد آمد . از اين جهت امراى بنى اميه را از هر ولايت عزل كرد . از آن جمله : ابو موسى اشعرى را عزل كرد « 1 » و امارت كوفه به عمار بن شهاب داد و عبد الله [ بن سعد بن ابى ] سرح را از مصر عزل كرد و قيس بن سعد را امير گردانيد . به اين دستور امراى پيشين كه معزول شدند اتّفاق نمودند و در مقام مخالفت و مخاصمت درآمدند و گفتند : ما خون عثمان از على - عليه السلام - مىطلبيم . پس كوفيان اتّفاق نموده نزد عمّار آمدند و گفتند : ابو موسى اشعرى را كه نصب كردهء عثمان است قبول داريم ، تو بازگرد و الّا اتفاق نموده تو را بكشيم و مصريان گفتند : مردم ما به قتل عثمان رفتند چون مراجعت نمايند به هر چه اتّفاق نمايند چنان كنيم . و چون معاويه از عزل خود و نصب سهل بن حنيف واقف شد لشكر فرستاد و سهل را از راه بازگردانيد . چون اين اخبار به سمع حيدر كرار رسيد ، طلحه و زبير را نزد خود طلبيد و از مخالفت مروانيان واقف گردانيد . ايشان گفتند : سبب قتل عثمان ما شديم ، اگر به مكه رويم و گوشهاى قرار گيريم شايد فتنه و نزاع كم شود . القصه رخصت يافتند و به آرزوى امارت به جانب مكه به رفتن شتافتند و اتّفاق نمودند كه خون عثمان را از على - عليه السلام - طلبند و به عايشه بيعت نموده بيعت على - عليه السلام - را شكستند . پس عايشه ، عبد الله خضرمى را كه امير عثمان بود در مكه با اكابر حرم نزد خود طلبيد و گفت : بر من بيعت كنيد . ايشان نيز بيعت كردند و سوگند خوردند به كتاب خدا كه ما با على - عليه السلام - مخاصمت كرديم و از او بيزاريم . پس عايشه با لشكر گران از مكه بيرون آمد و رو به بصره آورد و در اثناى طريق به دهى رسيدند ، زياده از بيست سگ از آن ده بيرون دويدند و بر هودج عايشه فرياد كردند . عايشه از آن حالت متفكر شد و عنان شتر خود كشيد و پرسيد كه اين ده را چه مىگويند ؟ گفتند اين ده را « ماء الحوأب » مىخوانند . گفت : البته راست مىگوييد ؟ گفتند : بلى . عايشه گفت : به خدا سوگند كه

هامش
( 1 ) - على [ ع ] عمال عثمان را از شهرها برداشت مگر ابو موسى اشعرى [ را ] كه اشتر راجع به او با على سخن گفت ، پس او را سر كارش گذاشت ( ترجمهء تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 77 ) .