تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
كشند . پس محمّد نامه را برداشت و عنان به جانب مدينه معطوف داشت و چون به خدمت على - عليه السلام - رسيد آب در ديده بگردانيد و گفت : يا على انت مولايى من المهد الى العهد ، تو مرا فرزند خود مىخوانى و من تو را پدر بزرگوار خود مىدانم و بر حاضران معلوم است كه بسيار بوده كه فرمان ابى بكر نمىبردم و هرگز از فرمان تو بيرون نرفتهام و به خداى سوگند بر تو كه من اگر دفع دشمن خود كنم تو مانع نشوى تا به حضرت تو عاصى نشوم . و چون آن حضرت ، محمّد را در عداد فرزندان خود مىدانست او را در بر كشيد و به آستين مبارك خود اشك از رخسارش پاك مىگردانيد و گردن و روى او را بوسه مىداد و به صبر و تحمل ارشاد مىفرمود . پس نامهء مذكور برداشت و نزد عثمان آمد و در دامنش انداخت . عثمان متغير گرديد و به سخت‌ترين تغييرى گفت : از اين نامه خبر ندارم و از عمل چنين يا على به خدا بيزارم . على - عليه السلام - برآشفت و گفت : اى عثمان ! شرمت باد ! غلام از تو و شتر خاصهء تو و خط كاتب تو به مهر تو ، اين فعل تو است و به امر تو است و سوگند دروغ خوردى . عثمان ، مروان را به درون خانهء خود آورد و پنهان كرد و خود به مسجد درآمد و بر منبر برآمد و خدا را ياد كرد كه من از اين نوشته خبر ندارم و آن كس كه عمل چنين كرده از او بيزارم . مردم گفتند : اى عثمان ! سوگند به دروغ خوردن و قصد قتل پسر خليفهء رسول خدا كردن ، شيوهء اشرار و طريق فجّار است . ملازمان عثمان بر ايشان حمله بردند و از هر طرف حاضران مدد كردند و ملازمان عثمان را ايذا كردند و سنگى چند بر عثمان افكندند . ملازمان عثمان ، او را به صد محنت و به هزار مشقت به خانه بردند . روز ديگر مردمان ، گرد سراى عثمان را فرو گرفتند و گفتند : خود را از خلافت عزل مىكنى يا مروان را به ما تسليم مىنمايى . عثمان از آن رستخيز بترسيد و نامه به معاويه نوشت و او را به نصرت و معاونت خود خواند و در آنجا ياد كرد كه محمّد بن ابى بكر بر من تهمت نهاده و جماعتى بدان را بر خود جمع كرده و مرا در خانه كرده محاصره دارد و در مقام قتل من است و شما و خويشان من و معتمدان من به خوردن شربت آب و قوت توقف روا مداريد و عنان عزيمت به نصرت و معاونت من معطوف داريد و به هيچوجه
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 421 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى