تسلى آنان و تسكين فتنه گفت : من رضاى شما را بجويم و آنچه مراد خاطر شما است بر آرم و عاملان خود را همه به مدينه آرم هر كه را حقى باشد از او بستانم و تسليم نمايم . گفتند : ما را به آوردن عاملان كارى نيست و ليكن نامهها به شهرها بنويس تا مظلومان حاضر گردند و تو را از ظلم عاملان تو واقف سازند . پس مردمان از هر شهرى روى به مدينه آوردند . از آن جمله : اشتر نخعى با صد مرد از كوفه آمدند و كنانهء بشر با صد كس و پسر حمران « 1 » رسيد با صد كس و همچنين ده ده و بيست بيست و صد صد از هر طرف آمدند و مهاجر و انصار نيز بر آن شدند كه مراد خود حاصل كنند تا عثمان را بكشند . القصه عثمان از آوردن مظلومان پشيمان شد و از هجوم و اتفاق ايشان بغايت حيران شد و آن سبب زيادتى غم و الم وى گرديد و از آن گروه به نهايت ترسيد و از خوف آن مردم ، در خانه محكم كرد و نود كس از غلامان خاصهء خود مكمل و مسلح نزد خود بداشت و كسى معتبر نزد على - عليه السلام - فرستاده او را به حضور خود آورد و گفت : يا على ! معدن علم و حلم تويى و من درماندهام و بجز تو كسى كه مرا از اين قوم خلاص سازد نيست . آن حضرت فرمود : عهد كن كه مراد اين مردم بجويى و خاطرجويى كنى و تغيير سخن حق ندهى . عثمان فى الحال سوگند ياد كرد كه آنچه مراد مظلومان باشد بسازد و از آن درنگذرد . پس حضرت على - عليه السلام - به خانه آمد و مردمان بر او جمع شدند . آن حضرت فرمود : اكنون عثمان درمانده شده و مرا واسطه ساخته كه من بعد رضاى شما بجويد و هر كس را كه خواهيد بر شما امير سازد . ايشان سخنان گفتند و آخر الامر درخواست على - عليه السلام - را قبول نمودند و ليكن گفتند : به خداى آسمان و زمين كه از او به جان مىترسيم و از مكر امراى او بغايت در درخطريم . القصه على - عليه السلام - اشراف را نزد عثمان آورد و وى حجت نوشت كه ترك احداث كنم و محرومان را من بعد عطا بدهم و امراى بلاد را به تمام عزل كنم . پس مصريان پيش آمدند و گفتند : محمد ابا بكر را والى ما گردان . عثمان منشور ايالت و نشان حكومت مصر به نام محمّد نوشت . مصريان او را برداشته به صفاى خاطر متوجه شهر خود
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 419
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤١٩
هامش
( 1 ) - سودان بن حمران ( ترجمهء تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 72 ) .