تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
شدند و همچنين مردمان هر ولايت حاكم خود را برداشته از مدينه بيرون رفتند . راوى گويد - و العلم عند اللّه - بعد از رفتن امراء به بلاد و تسكين يافتن غوغا و فساد ، مروانيان با جمعى ديگر از مفسدان ، گرد عثمان درآمدند و انواع وسوسه كردند تا سخن به جايى رسيد كه گفتند : هيچ دانا باشد كه متابعان را عزل كند و مدعيان ملك - سيّما محمّد ابا بكر - را نصب نمايد ؟ القصه عثمان از عزل و نصب امراء پشيمان گرديد و منشيان را فرمود تا نامه‌ها نوشتند و به اطراف مداين روان گردانيد . از آن جمله نامه نوشت به والى مصر مضمون آنكه ولايت به دستور سابق به تو ارزانى داشتم و سپهسالارى جوانب رجوع به تو نمودم ، بايد كه چون محمد بن ابى بكر به آنجا رسد چندان امان ندهى كه آب بنوشد و در حال گردنش بزنى و عمرو بن ورقاء و علقمه و كنانه را كه فتنه برپا مىدارند و مردم را به شكايت امراء به جانب من روانه مىسازند دست و پا بريده به خوارى هر چه تمامتر بكشى تا عبرت ديگران گردند . و السلام . اما قضا كارى ديگر پرداخت و به واسطهء اين كتابت فتنه و غوغا تا دامن قيامت در ميان امت احمد مختار انداخت و از اين سبب عثمان كشته گرديد و نوبت خلافت به على بن ابى طالب - عليه السلام - رسيد . القصه محمد بن ابى بكر با قوم خود به منزلى رسيده آنجا فرود آمدند و به استراحت مشغول گرديدند . ناگاه ديدند كه كسى بر اشترى نشسته و روى خود بسته به تعجيل تمام مىراند . او را نزد خود خواندند ، ملتفت نشد و بسرعت شتر مىراند . جمعى او را به اكراه گرفتند و گفتند : تو كيستى و حال تو چيست ؟ گفت : ملازم عثمانم و نزد والى مصر مىروم . گفتند : والى مصر با ما است و در آن سايهء درخت آسوده . گفت : مرا نزد عبد الله بن سعد فرستادهاند . مردم را شكى در دلها پديد آمد ، با خود انديشيدند و از مكر عاملان عثمان متفكر گرديدند ، از غلام پرسيدند كه هيچ كتابتى دارى ؟ گفت : نى ! حكايتى دارم و بسرعت رفتن مأمورم تا رسالت به جاى آرم . اهل مصر او را بكافتند ، در مطهرهء او كتابتى يافتند در موم محكم كرده ، آن را گشودند و بر مضمون مكتوب واقف گرديدند كه محمّد را بكشند و جمعى را دست و پا ببرند و به خوارى هلاك كرده بردار
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 420 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى