وى باشى ابعدك اللّه بواك و اجهدك بلاك . ايشان را از غضب على - عليه السلام - خوف غلبه كرده برخاستند و نزد عثمان آمده نشستند و آنچه على - عليه السلام - گفته بود ، گفتند . عثمان خواست كه آغاز سخن كند ، در اين محل خبر رسيد كه اعيان بصره آمدند و از دست عبد الله عامر استغاثه آوردند . عثمان متوجه ايشان شد ، آواز بركشيدند و صيحهء جانگداز از كانون سينه برآوردند و گفتند : اى خليفهء زمان ! سموم بيداد عامر ظالم بر ما مظلومان وزيد كه اگر فى المثل بر كوه وزيدى همه صحرا گرديدى حالا جفايش به نهايت رسيده و اموال هر چه داشتيم به هر بهانه جمله را از ما گرفت و به خزانهء خود كشيد .
ايشان در اين حكايت بودند و شكايت مىنمودند كه ناگاه ناله و آه برآمد . عثمان پرسيد كه اين چه فرياد است و اين فغان از دست كيست ؟ گفتند : مردم كوفه و از عامل خود [ ثابت بن ] سعد شكايت دارند و از جور و جفاى او به جان آمده استغاثه آوردهاند كه مال و خراج زياده از مقدور مىطلبد و قصد زنان مسلمانان مىكند .
القصه از هر طرف فرياد برآمد و فغان به آسمان رسيد . پس حاضران مجلس و مخصوصان عثمان را از فرياد مظلومان ، دود محنت از دلها برآمد و آتش غم در جان ايشان افتاد ، گفتند : اى خليفهء زمان ! ظلم عاملان تو زود باشد كه شرارهاى شود و در خرمن امارت تو افتد و شئامت بىرحمى ايشان شعلهاى شود كه مزرعهء كار خلافت تو سوخته گردد .
در اين سخن بودند و انديشهء تدبير در عمل عاملان مىنمودند كه ناگاه از پيش كعب بن عبده كتابتى از جانب كوفه رسيد مضمون آنكه اى عثمان ! من تو را آگاه مىسازم و از فتنهاى كه برخاسته واقف مىگردانم كه بهترين مردمان را از شهر بيرون كردى و بدترين مردمان را امارت دادى تا دست تعدى دراز كردند و كشتى صبر و سكون اهل اين ديار را در غرقاب اضطراب افكندند و چارهاى ندارند الّا آنكه پناه به حضرت إله برند و درخواست نمايند كه ظلم ظالمان را دور گرداند . چون عثمان بر مضمون نامه واقف گرديد به حاكم كوفه نامهاى نوشت كه كعب را بند كرده به مدينه فرست . چون كعب را
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 416
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤١٦