تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣

حضرت فرمود : اين حديث از پيغمبر نشنيدم و ليكن آنچه ابى ذر از پيغمبر نقل كرده راست است . عثمان پرسيد : اى على ! به چه سبب اعتماد به قول ابو ذر مىكنى و اين حديث را حديث پيغمبر مىخوانى ؟ فرمود : به موجب قول رسول [ ص ] كه او فرمود : ما اظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبراء على اصدق لهجة من ابى ذر . يعنى آسمان سايه نيفكنده و زمين بر نداشته يكى را كه راستگوتر باشد از ابى ذر « 1 » . حاضران مجلس عثمان جمله گفتند : ما اين حديث را از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - شنيديم و تصديق قول على - عليه السلام - كردند اما عثمان ، ابى ذر را گفت : تو در مقام فتنهاى و فتنه را دوست دارى . ابا ذر گفت : اين گمان به من مبر كه :

إِن بَعْض الظَّن إِثْم

. « 2 » عثمان گفت : مرا عيب كردى و خلق را بر من تباه گردانيدى . ابا ذر گفت : چنانچه ابى بكر و عمر با مردم معاشرت كردند تو نمىكنى تا مردم را بر تو اعتراض نباشد عثمان گفت : تو را به اعمال و افعال من چه كار ؟ ابا ذر گفت : به خدا سوگند كه مرا بجز امر به معروف و نهى منكر كه شعار اسلام است كارى نيست . عثمان چون ديد كه با او به حجت بر نمىآيد و ابى ذر از جواب گفتن خاموش نمىگردد على - عليه السلام - را گفت : اين پير كذّاب ميان من و مسلمانان تفرقه مىاندازد و اين همه جمعيت را به تفرقه مبدل مىگرداند . على - عليه السلام - فرمود : اى عثمان ! با ابى ذر در اين مقام مباش و آنچه او از پيغمبر نقل كرده اگر دروغ گفته باشد و بال خود در دنيا و آخرت جسته باشد و اگر راست گفته باشد به تو خواهد رسيد آنچه رسول فرموده . عثمان چون ديد كه به ابى ذر تعرض از روى حجت نمىتواند كرد و گناهى بر او نمىتواند گرفت گفت : از ملك من بيرون شو . ابا ذر گفت : به كجا مىبايد رفتن ؟ عثمان گفت : به ربذه . پس عثمان ، مروان را گفت كه او را بر شترى نشان و از مدينه بيرون بر و هيچ‌كس از اصحاب رسول - صلّى اللّه عليه و آله - حاضر نشوند به وداع . جملهء اصحاب رسول از اين قضيه بغايت ملول شدند و از مشايعت ابى ذر متقاعد گرديدند اما

هامش
( 1 ) - الف و ب : « يعنى آسمان نه اندازد و زمين بر ندارد ديگرى را كه راستگوىتر از ابى ذر باشد » .
( 2 ) - حجرات ، 49 / 12 .
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 413 | أحمد بن تاج الدين استرآبادى