تسكين داده نزد عثمان آمد و گفت : دست از عمار بدار كه از معتبران رسول است و به هيچوجه خاطر او را ميازار كه پيوسته مشغول به ذكر لا إله الّا اللّه است . عثمان گفت :
اى على ! تا تو در مدينه باشى مردمان بر من خطا گيرند و به حضور تو آمده مرا رسوا سازند تا فتنه و نزاع بالا گيرد و اين حكومت و امارت بر من تباه گردد . على - عليه السلام - فرمود كه به زبان نمىآرد تو را جز زبان تو ، نيكان از افعال بد تو به جان آمدهاند و از اقوال درشت تو به فرياد و فغان . اين بگفت و از آنجا بيرون آمد . مردم بنى مخزوم گفتند :
يا ابا الحسن ! ما را مىفرمايى كه فرمان عثمان بريد و او هر روز بر يكى خشم مىگيرد و بىسبب از مدينه اخراج مىكند ، ما به حضرت تو اميدواريم كه بر وجوه مسلمانان مانع نشوى و ما را به عثمان گذارى . القصه آن حضرت آن جماعت را چندان نصيحت نمود كه آتش غضب ايشان را به آب نصيحت بشست و همه را به خانههاى خود فرستاد .
پس عثمان بعد از اطلاع بر تمامى حالات ، على - عليه السلام - را عذر خواهى نمود و دست از عمار بداشت و او را به حال خود در مدينه بگذاشت اما مفسدان خصوصا مروانيان طريق اتّفاق ميان على - عليه السلام - و عثمان مصلحت نمىديدند و عثمان را به شكايت على - عليه السلام - قائم مىداشتند .
نقل است كه مغيره به اتفاق جمعى از نزديكان عثمان نزد على - عليه السلام - آمدند و گفتند : يا ابو الحسن ! تو برادر رسولى و معدن علم و كمالى و كسى را با تو حد برابرى نيست اما اين عثمان خويشاوند تو است و خليفهء اين امت و پيوسته از تو شكايت دارد و ملال خاطر ظاهر مىسازد و حال آنكه او را بر تو دو حق است : يكى حق خلافت و ديگرى حق قرابت ، چه شود كه بر او اعتراض نكنى و منكرات او را به روى او نيارى ؟
آن حضرت فرمود : چندان كه امكان دارد از او در مىگذرانم اما نمىتوانم اخفاى حق كنم و ناحق را به عوض حق بردارم . ايشان گفتند : اى على ! تو را به همه حال دست از او بايد داشتن و آنچه از او در وجود آيد اگر چه خطا باشد بر روى او نبايد آوردن از آنكه او بر تو قادر است كه تو بر وى . على - عليه السلام - گفت : اى خر دنبال بريده و اى پسر بندهء گريخته ! تو مرا از عثمان به خوف مىدارى ؟ خدا يارى مكناد آن كس را كه تو يار
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 415
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤١٥