مقام خود خوانده جز من ؟ گفتند : نى . به اين دستور از فضايل و ستايش خود از كلام حضرت بارى و از احاديث حضرت رسالت پناهى زياده از هفتاد بر ايشان خواند . در اين محل آواز بانگ نماز برآمد . امير - عليه السلام - فرمود : به خدا كه من رغبت به دنيا ندارم و آنچه ياد كردم مدعاى مفاخر و تزكيهء نفس نبود بلكه به واسطهء شكرانهء نعمت بود از پروردگار خود كه ياد كردم و اين خلافت به قول خدا و رسول به من تعلّق دارد ، حق را باطل مسازيد و دين را به دنيا مدهيد و از فرمودهء خدا و رسول تجاوز مكنيد . اين بگفت و برخاست و به گوشهاى رفته به نماز مشغول شد . پس اصحاب با يكديگر گفتند كه آنچه على - عليه السلام - فرمود جمله حق بود و صدق ، كسى را با او برابرى نمىرسد در هيچ صفتى از صفات كمال ، با وجود اين ابا بكر و عمر هر جا با على خلاف كردند برگشتند يا پشيمان شدند اما اين قدر هست كه على - عليه السلام - مردى است كه در اجراى احكام شرايع ، هر يك از شما را يا مولاى شما را بر مىدارد و مداهنه و ملاحظهء خرد و بزرگ و بنده و آزاد و خواجه و غلام نمىكند و حكم يكسان مىكند اما اگر عثمان خليفه شود و خلافت با وى گذارند خاطر بزرگان مىجويد و ملاحظهء جانب ايشان مىنمايد . در اين محل حضرت امير المؤمنين على - عليه السلام - از نماز فارغ گرديد ، چون نزديك ياران رسيد اصحاب با يكديگر گفتند : مهم خلافت به كدام قرار مىدهيد ؟ طلحه و سعد « 1 » گفتند : جايى كه على - عليه السلام - باشد ديگرى را قبول خلافت نمودن لايق نباشد . بعضى كه به جانب عثمان ميل داشتند هيچ نگفتند و ترسيدند كه مهم به نوعى ديگر گذرد ، از آن جمله عبد الرحمن عوف بود كه مىخواست كه خلافت را به عثمان اندازد تا آنچه خاطر وى خواهد چنان سازد . پس پيش آمد و انديشهء مكر كرد و از روى غدر دست على - عليه السلام - را گرفت و گفت : خلافت قبول مىكنى بدان شرط كه از طريق ابى بكر و عمر بيرون نروى و امضاى احكام شيخين كنى و خاطر بزرگان بجويى و رضاى ايشان را بر رضاى زير دستان مقدم دارى ؟ آن حضرت فرمود : من به قول خدا و رسول عمل مىكنم و آنچه جهد من باشد در امر
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 408
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٠٨
هامش
( 1 ) - هر سه نسخه : « طلحه و زبير و سعد » .