تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦

زهره باشد كه قصد من كند و به خاطر گذراند تا روى زمين را از خون من گلرنگ گرداند ؟ ! القصه آن غلام به قصد قتل عمر ميان بست و نزد ابو لؤلؤ خنجر ساز آمد « 1 » و لحظهاى آنجا نشست و گفت : مىخواهم كه خنجرى به جهت من مرتّب كنى كه دو دم داشته باشد . چون ابو لؤلؤ غلام را در فنون صنعت بىنظير مىدانست ، نتوانست كه عذر آورد و به جهت او خنجرى نسازد ، ديگر آنكه مىخواست كه هنر خود را آشكار كند ، پس خنجرى دو دم نيكو ترتيب داد كه اگر بر سنگ خارا زدى از حدّت و تيزى تا به دسته فرو رفتى ، آن خنجر را گرفت و در ميان خود فرو برد و در اوّل سحر روى به مسجد آورد و به گوشهاى قرار گرفت و انتظار آمدن عمر مىكشيد اما دل در بدنش مىطپيد . چون زمانى برآمد عمر به مسجد آمد و به هر طرف مردمان را به جهت نماز بيدار كرد ، ناگاه غلام از كمينگاه بيرون جست و خنجر بر شكم عمر زد كه تا دسته نشست . عمر فرياد برداشت و فغان بر كشيد كه : انا مقتول ! انا مقتول ! مردم بر او جمع شدند و او را در

هامش
( 1 ) - قاتل عمر بن خطاب ، قطعا فيروز ابو لؤلؤى ايرانى است و غلام مغيره نيز كسى جز همين ايرانى به خشم آمده از برخورد خليفهء دوّم كسى نيست . لذا گفتهء مؤلف كه غلام مغيره را فرد ديگرى غير از ابو لؤلؤ مىداند و قاتل خليفه را غلام مغيره معرفى مىكند و ابو لؤلؤ را سازنده خنجر ، نمىتواند درست باشد . مسعودى گويد : « عمر اجازه نمىداد كه هيچ‌كس از عجمان وارد مدينه شود . مغيرة بن شعبه به دو نوشت : من غلامى دارم كه نقاش و نجار و آهنگر است و براى مردم مدينه سودمند است . اگر مناسب دانستى اجازه بده او را به مدينه فرستم . عمر اجازه داد . مغيره روزى دو درهم از او مىگرفت . وى ابو لؤلؤ نام داشت و مجوسى و از اهل نهاوند بود و مدتى در مدينه ببود . آنگاه پيش عمر آمد و از سنگينى باجى كه به مغيره مىداد ، شكايت كرد . عمر گفت : چه كارهايى مىدانى ؟ گفت : نقاشى و نجارى و آهنگرى . عمر گفت : باجى كه مىدهى در مقابل كارهايى كه مىدانى ، زياد نيست . و او قرقر كنان برفت . يك روز ديگر از جايى كه عمر نشسته بود ، مىگذشت . عمر به دو گفت : شنيدهام گفتهاى : اگر بخواهم آسيايى مىسازم كه با باد بگردد . ابو لؤلؤ گفت : آسيايى براى تو بسازم كه مردم از آن گفتگو كنند ، و چون برفت ، عمر گفت : اين برده مرا تهديد كرد . و چون ابو لؤلؤ به انجام كار خود مصمم شد ، خنجرى همراه برداشت و در يكى از گوشه‌هاى مسجد در تاريكى به انتظار عمر بنشست و عمر سحرگاه مىرفت و مردم را براى نماز بيدار مىكرد و چون بر ابو لؤلؤ گذشت ، برجست و سه ضربت به عمر زد كه يكى زير شكم او خورد و همان بود كه سبب مرگش شد . . . » مروج الذهب ، ترجمهء ابو القاسم پاينده ، ج 1 ، ص 677 . در اين باره بنگريد به : التنبيه و الاشراف ، ترجمه ابو القاسم پاينده ، ص 265 ؛ تاريخ يعقوبى ، ترجمهء محمد ابراهيم آيتى ، ج 2 ، ص 49 ؛ تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 263 - 265 ؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2 ، ص 446 - 447 و تاريخ الخلفا ، ص 149 .