كعب الاحبار به صحبت عمر آمد و ميان ايشان پيوسته اوقات به مطايبه و مزاح مىگذشت . در خلال صحبت و در اثناى حكايت ، كعب تيز تيز در عمر نگريست و گفت : وصيت مبارك است ! از عمر تو روزى چند بيش نمانده ! عمر گفت : اى كعب ! روا باشد كه مزاح را به هزل رسانى و به خشونت اقوال ، مرا از خود برنجانى ؟ كعب گفت : من اين سخن به جد گفتم و تو را از روى محبت از آخر عمرت واقف گردانيدم .
عمر گفت : بدن من به سلامت است و حواس من به قوت ، اين سخن از كجا مىگويى ؟
گفت : روزى من نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بودم و تفحص اسرار الهى از آن حضرت مىنمودم تو آنجا رسيدى و از آن حضرت سخنى بىمحل پرسيدى و جواب شنيدى . پيغمبر فرمود كه زود باشد كه عمر بعد از من ميل به دنيا كند و على را از خود آزرده دارد و در فلان تاريخ به قتل آيد ، من اكنون حساب نمودم كمتر از پنج روز مانده و به خدا سوگند كه على - عليه السلام - از تو آزرده است و تو را مىبينم كه ميل بسيار به دنيا دارى .
ايشان در اين بودند و از عواقب امور سخن مىفرمودند كه غلام مغيره نزد عمر آمد و گفت : مولاى من هر روز دو درم و چيزى از من به رسم مقاطعه مىطلبد و اين بر من ظلم است . عمر پرسيد كه چه هنر دارى ؟ گفت : آهنگرى و خورده كارى و درودگرى نيز مىدانم اما هر روز اين مبلغ حاصل كردن نمىتوانم . عمر بر او از روى خشونت حمله برد كه بهانه مكن و اين مبلغ هر روز به مولاى خود تسليم كن . غلام درماند و از روى ذلت و خوارى ديگر باره گفت : اى خليفهء رسول خدا ! اين مبلغ بر من ستم است و تو روا مدار كه من ستم كش باشم . عمر بانگ بر وى زد و او را محروم و مغموم بازگردانيد .
آن غلام عداوت عمر در دل گرفت . مردم گفتند : اى خليفه ! اين غلام آسياى دستى مىسازد كه به اندك توجه مىگردد . عمر او را بازگردانيد و گفت : به جهت من آسيايى چنين و چنين بساز . غلام گفت : استادان نادر العصر پيرامون صنعت من نتوانند گرديد و من آن را به يادگار در ميان امت احمد مختار بگذارم ، و بيرون رفت . مردمان گفتند : اين غلام تهديد كرد و سخنان از روى وعده و وعيد گفت . عمر از روى غضب گفت : كه را
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 405
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٠٥