ذكر خلافت عمر بن الخطاب
چون عمر بر مسند خلافت متمكّن گرديد گويند : بساط عدل بگسترانيد « 1 » كه در تمامى بلاد عرب از مكّه تا مصر و شام و حلب و ممالك فارس و عراق و عرب و عجم و اكثر خراسان از ترك و ديلم ، زبر دستان را ياراى آن نبود كه بر زير دستان ستم كنند ، از ترس و بيم خليفه تا به مرتبهاى كه مىآرند كه او را پسرى بود و با آن پسر او را بغايت سرى بود و پيوسته با وى طعام و شراب خوردى و در خلأ و ملأ بىاو صحبت نداشتى . اين پسر با وجود چنان پدر در كوچههاى مدينه مىگشت . اتفاقا به در سرايى رسيد ، آواز نى و چغانه شنيد ، گفت : اين مردم را از اين امر منكر نهى كنم و احتساب « 2 » نموده از عذاب خدا و ايذاء خليفه بترسانم . به خانه درآمد ، زنى ديد جامه به تكلف پوشيده و دانههاى قيمتى از لعل و ياقوت بر خود بسته ، چون چشمش بر آن زن افتاد آتش محبت در سينهء او بر افروخت و خرمن احتسابش از شعلهء مودّت بسوخت و آن زن گاهى كرشمه مىنمود و گاهى جان ربايى مىفرمود تا او را در خلوت خود درآورد و خمر خوردند و صحبت داشتند تا آن زن از او حامله شد . چون اين قضيه فاش گرديد و اين قصه به مجلس خليفه رسيد گريبان پسر گرفتند و نزد پدرش بردند ، اعتراف نمود كه خمر خوردم و زنا كردم و حالا خود را به حضرت تو سپردم . بيت :