ما بندهايم و مصلحت ما رضاى توست * خواهى ببخش و خواه بكش رأى رأى توست
عمر فرمود تا پيراهنش از بدن كشيدند و اجراى حد فرمود تا هلاكش گردانيد .
نقل است كه چون ممالك عراق و روم و شام به دست مسلمانان افتاد و از شهرها مال و خراج به مدينه مىآمد عمر به آرام دل و خاطر جمع نشست و آنچه مراد او بود حكم مىكرد و كسى را با او مجال مخالفت نبود اما گاهى احكام او را نزد على - عليه السلام - مىبردند و على - عليه السلام - آن حكم را تغيير مىداد و باطل مىگردانيد و آن بر نزديكان عمر گران مىآمد ، چون به عمر مىرسانيدند انصاف مىداد و آشفته نمىگرديد و با وجود كثرت لشكر و بسيارى استيلا بر اهل خير و شر ، بىكلفت برخاسته به حضور على - عليه السلام - آمده گفتى : اى برادر رسول خدا ! به يقين مىدانم كه خطا بر زبان شما نمىرود و كسى را اعتراض بر احكام شما نمىرسد اما كرم نموده و موافق مكارم اخلاق عمل فرموده اعلام فرماييد كه خطاى من در كجا بود ؟ آن حضرت بيان مىفرمود چنانچه در محل ذكر خلافت آن سرور مذكور خواهد شد ، عمر انصاف پيش آورده مىگفت : الهى آن روز مباد كه عمر بىعلى - عليه السلام - زنده باشد . مردم مىگفتند : اى عمر ! اكنون تو خليفهء رسولى و قائم مقام پيغمبرى ! روا نباشد كه احكام تو را على - عليه السلام - تغيير دهد و به ضرورت از اين جهت مهمات حكومت تو متمشى نمىشود . عمر بانگ بر ايشان زده مىگفت : و الله كه اين على برادر رسول خدا است و اعلم امت و پاكيزهترين اهل ملت ، و مرا و هيچكس را با او مخالفت نمىرسد و از على - عليه السلام - كذب نمىآيد و عذر از آن حضرت نمىشايد . بيت :
گر ملكى بر صفت آدمى است * اوست كه سر تا قدمش مردمى است
تاج وفا بر سر او افسر است * افسرش از فرق ملك برتر است
چون عمر شمهاى از فضل على - عليه السلام - و از بحر كمالات آن ولى ملك علّام بازمىنمود مردم خاموش مىشدند و زبان از هر گفتگو كوتاه مىكردند . روزى