اصحاب ، سيما سلمان و ابو ذر غفارى چه در خاطر دارند ، و اين على را مىدانى كه مردى است بىنهايت مردانه و صاحب همت است و بغايت فرزانه ، نه مرا مستحق امامت و نه تو را سزاوار خلافت مىداند . عمر از اين سخنان متأثّر گرديد و در انديشهء دور و دراز افتاد و خواست كه خود را از طلب خلافت بگذراند و به خاطرجويى على - عليه السلام - عمل نمايد ، آخر الامر خيال رياست و آرزوى خلافت كه مقتضاى طبيعت آدمى است او را بر آن داشت كه از ابى بكر به هر نوع كه ميسّر داشته باشد نوشتهاى گيرد ، پس بر سر حرف اوّل رفت . القصه طوعا و كرها ابى بكر نامه نوشت مضمون آنكه بعد از وى عمر خليفه باشد و كسى به مخالفت او برنخيزد و آن نامه را در هم پيچيد و از مردم به مضمون نامه بيعت طلبيد . مردمان بيعت نمودند و با وجود آنكه بر مضمون نامه مطلع نبودند على - عليه السلام - را آوردند و از او بيعت طلبيدند ، ابا نمود و قبول مضمون كتابت نفرمود . راوى گويد كه ابى بكر بعد از نوشتن كتابت و گرفتن بيعت هرگاه به على - عليه السلام - رسيدى از روى تواضع و ادب فرمودى : المعذرة اليك من تقدّم عليك ! و چون عمرش به آخر رسيد گفت : سه كار كردم كاش آن سه كار نمىكردم : اوّل - فدك را از دختر پيغمبر به قول عمر نمىگرفتم . دوم - راضى نمىشدم كه در خانهء فاطمهء زهرا [ س ] را بسوزانند يا بشكنند . سيوم - آنكه از لشكر اسامه تخلف نمىكردم و خود را هدف تير لعن اللّه من تخلّف [ عن ] جيش اسامة نمىگردانيدم . و سه كار نكردم ، اى كاش آن سه كار مىكردم : اوّل - آنكه خالد وليد را مىكشتم به قصاص خون مالك بن نويره و در اين قضيه به قول عمر عمل مىكردم . دوم - آنكه از رسول - صلّى اللّه عليه و آله - مىپرسيدم كه بعد از تو خليفه كيست ؟ ! سيوم - از ذبيحهء اهل ملت مىپرسيدم كه حلال است يا حرام ؟ اين بگفت و از ساقى و اذا جاء اجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون « 1 » شربت ممات بنوشيد و از تنگناى هيكل جسمانى به فضاى اعلاى روحانى قرار گرفت . پس مردمان دو گروه شدند : بعضى به دفن وى مشغول گرديدند و بعضى به مباركباد وى دويدند .
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 402
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٤٠٢
هامش
( 1 ) - اعراف 7 / 34 .