عمر گفت : اى على ! دست از تو نمىدارند تا بيعت نستانند . آن حضرت فرمود كه بيعت نمىكنم و قبول خلافت ابا بكر ندارم . بعد از آن فضايل خود چندان خواند كه حاضران همه حيران ماندند . [ ابو ] عبيدهء جراح گفت : اى على ! به خدا سوگند كه آنچه فرمودى حق است اما اين جماعت بر اين پير بر بعضى تدابير راضى شدند ، اگر تو نيز راضى شوى از تو منّت دارند و آنچه ارادهء تو است از آن تجاوز نمىنمايند . [ على عليه السلام ] فرمود : اى [ ابو ] عبيده ! از پى هوى و هوس نفس مرو تا از جملهء زيانكاران نباشى . [ ابو ] عبيده شرمنده شد و ترك سخن كرد . بشر گفت : يا ابا الحسن ! تو در خانه نشستى و عزلت اختيار كردى و مردم گمان بردند كه تو را در خلافت رغبت نيست . على فرمود : اى بشر كجا شد انصاف تو و چه كردى ايمان خود را كه آن حضرت را در خانه بگذارم و كفن و دفن او ناكرده بيايم و همچون شما طلب خلافت نمايم . مصراع : هيچت ز خدا شرم و حيا نيست تو را . بشر شرمنده شد و ديگر سخن نگفت اما ابى بكر گفت : يا ابا الحسن ! به خدا سوگند گمانم نبود كه در باب خلافت مخالفت نمايى و تا به اينجا رسانى ، اكنون مردم بر من بيعت كردند و از آن بر نمىگردند اگر تو نيز بيعت كنى بر من منّت نهاده باشى [ و اگر وقت را دو كنى ] « 1 » و آنچه به خاطرت رسد به تقديم رسانى اختيار تو را است . نقل است كه بعد از روزى چند ابى بكر ، سلمان را حاضر گردانيد و از او بيعت طلبيد . پس سلمان به حضور مسلمانان سخنانى گفت كه از آوردن او پشيمان شدند و در آخر گفت : اى ابا بكر و عمر ! هر دو از پيغمبر نقل كرديد كه آن سرور فرمود : الحق مع
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 396
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٣٩٦
كنى . على - عليه السلام - فرمود : بيعت من همچون بيعت شما نيست كه اتّفاق نموديد كه خلافت از دست من بيرون كنيد و اين جماعت كه بيعت كردند ايشان را در اين امر نسبتى نيست و ميان من و ايشان فرق بسيار است چنانچه شاعر گويد ، بيت :
فرقى كه ميان اين و آن است * ما بين زمين و آسمان است
هامش
( 1 ) - ج ندارد ، ب : « و اگر وقت با دو كنى » .