گفت : تو را و ياران ديگر را مىگويم كه هيچ از صحبت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - ياد نكرديد و از مكارم اخلاق پيغمبر انديشه نفرموديد كه او را غسل نداده و نماز بر وى ناكرده و به خاك ناسپرده رفتيد و اتّفاق غير محل نموده خلافت به خود بستيد و بر مسند حكومت نشستيد ؟ و امثال اين سخنان چندان گفت كه ابى بكر به گريه درآمد و به سوز سينه و نياز تمام به خدا ناليد و از قبول خلافت خود پشيمان گرديد و گفت : يا على ! مرا مهلت ده كه در اين كار نظرى كنم و فردا جواب بازدهم و به خانه رفت و در را فرو بست و از روى تفكّر و ملاحظهء عواقب امور خود آن شب را به روز رسانيد و از اوّل شب تا صباح در آن انديشه اوقات گذرانيد تا خلق بر او جمع شدند و از اطراف و جوانب او درآمدند ، بر منبر برآمد و به آواز بلند گفت : اى قوم ! بدانيد و آگاه باشيد كه من سزاوار خلافت نيستم و خود را از آن مرتبه گذرانيدم : اقيلونى و لست بخيركم « 1 » و علىّ فيكم ؛ خود را معزول كردم و به خلافت على - عليه السلام - اعتراف نمودم و من به گوش خود از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - شنيدم كه فرمود : على بر حق است و حق با على است و مخالفت او نزد خدا و رسول عصيان است . اصحاب بعضى متأثر شدند و از گفته و كرده پشيمان گرديدند و بعضى ديگر چون خالد وليد و عمر به خلافت على - عليه السلام - راضى نشدند و گفتند : مبادا كه فتنه شود و باز مردم آغاز نزاع كنند و امثال اين نوع سخنان به ابا بكر گفتند و او را از آن رأى بگردانيدند و بر خلافتش استحكام دادند . اما اين خبر به همه جا رسيد كه ابى بكر با على - عليه السلام - بيعت كرد و باز پشيمان شد و برگشت ، انصار نيز از بيعت كردن خود به خلافت ابى بكر پشيمان شده باز بر سر حرف اوّل رفته انواع سخنان گفتند . ابى بكر ، عبد الرحمن عوف را نزد خود طلبيد و انواع دلدارى و وعدههاى پسنديده نموده راضى گردانيد به خلافت خود و روز ديگر ابى بكر كس فرستاد و على - عليه السلام - را به حضور خود طلبيد . چون آن حضرت به مجلس درآمد ، فرمود : مرا چرا خوانديد ؟ عمر گفت : تا بر ابى بكر بيعت
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 395
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٣٩٥
هامش
( 1 ) - در نسخهها : « منكم » .