- عليه السلام - با ما مضايقه ندارد و به جهت خلافت نزاع نمىنمايد . انصارى گفت :
اكنون معلوم شد كه به قول رسول عمل نمىكنيد و به وصيّت آن حضرت اقبال نمىنماييد ، پس اتفاق كنيد و يكى را كه از قريش باشد ، اين كار به وى گذاريد به موجب حديث الخلافة من قريش تا كسى را از متابعت وى عيب و عار لاحق نشود پيش از آنكه شمشيرها از نيام بيرون آيد و آشوب در ميان عرب پيدا شود . عمر گفت : چون خلافت به يكى قرار گيرد هر كه مخالفت نمايد به شمشير هلاكش گردانم . حباب از سخنش اضطراب نمود و از روى خشم و غضب در جوابش گفت كه خدا تو را هلاك كند كه پيوسته طريق نزاع دارى و هميشه عادت تو است درشت گويى و مردم آزارى . عمر از گفتهء خود پشيمان شد و در مقام عذر درآمده گفت : اى حباب ! تو از جملهء اصحاب پيغمبرى و اعتماد آن حضرت به جانب تو بيش بود از ياران ديگر ، اگر من در اين ساعت سخنى گفتم و تو را به درشتى سخن خود آزردم بغايت پشيمان گرديدم و زبان به عذر خواهى گشوده رو به حضرت تو آوردم و حالا بر تو معلوم است كه خلق بر ما مىنگرند و اختلاف اين امت را بغايت دوست مىدارند و پراكندگى اصحاب رسول را از خدا مىطلبند .
بعد از تسكين يافتن حباب ، انصار اتّفاق نموده به ابن الخطاب گفتند : ما عزم جزم كرديم و راه عناد و شيوهء فساد گذاشتيم و دست از امارت و رياست بداشتيم . چون انصار خود را از طلب امارت و خلافت معزول نمودند ، مهاجر سه گروه شدند : بعضى به جانب ابى بكر و بعضى به جانب عمر و بعضى به جانب ابو عبيده گرويدند . مردم روى به انصار آوردند و گفتند : شما در اوّل حال دست اعتصام در دامن پيغمبر زديد و قدم اخلاص در راه متابعت وى نهاديد ، در آخر كار نيز اتّفاق كنيد و از روى محبّت و وفاق يكى از اين سه كس [ را ] اختيار كنيد و بر او بيعت نماييد تا ما نيز به اتّفاق بيعت كنيم . پس انصار از ابى بكر پرسيدند كه چه مىگويى و مدعاى تو چيست ؟ گفت :
خلافت از قريش بغايت خوب است و بسيار پسنديده و آنكه مرا و عمر را و ابو عبيده را تعيين نموديد آن نيز نيكو است و سنجيده امّا من قبول خلافت نمىكنم و خود را
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 390
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٣٩٠