راضى نشدند و در آن باب انديشهء ديگر نمودند . از آن جمله عمر بود كه به مرافقت خالد وليد و ابى بكر به گوشهاى رفتند با جمعى ديگر مصلحت در مخالفت على - عليه السلام - ورزيدند و به لا و نعم سؤال و جواب مىفرمودند كه ناگاه ناله و آه از خانه رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - برآمد كه ماتم كبرى و طوفان عالم عليا واقع شد و از هر جانب آواز برآمد كه مات رسول اللّه . پس مردمان به هم برآمدند و از مسجد بيرون آمدند و به در حجرهء رسول آمدند . ابو بكر به خانهء پيغمبر درآمد و آن حضرت را بديد ، وفاتش متيقّن گرديد ، به مسجد درآمد و بر منبر برآمد و گفت : أيها الناس ! بدانيد و آگاه باشيد كه هر كس محمّد را مىپرستيد او بمرد و نقد حيات خود را به جان آفرين سپرد .
مردمان به فرياد آمدند و آه و ناله به گنبد آسمان رسانيدند . بيت :
برآمد غريوى چنان تند و تيز * كه افتاد در آسمان رستخيز
ابى بكر مردمان را از فغان بازداشت و بر سر حرف خود رفت و گفت : و هر كس خداى محمد را به وحدانيت مىپرستيد او نمرده و نخواهد مرد و هو حىّ لا يموت ، اكنون چاره نيست به جهت نسق اسلام و بقاى دين محمّد از مهترى و بهترى كه آبگينهء دلهاى مظلومان را از سنگ غدر ظالمان نگاه دارد و سينهء محنت رسيدگان و غريبان را از سهام جور و جفا در پناه آرد . اين بگفت و از منبر به زير آمد و به اتّفاق اكابر مهاجر و عظماى انصار از ميان قوم بيرون رفتند و به سقيفهء بنى ساعده آمده آنجا مقام گرفتند و على - عليه السلام - و عباس را كه خويشان پيغمبر و پسر عمان آن سرور بودند به مصيبت پيغمبر و به كفن و دفن آن سرور گذاشتند .
راوى گويد كه چون اصحاب به آنجا رسيدند دو گروه شدند و هر گروه موافق مدعاى خود استدلال از كلام الهى مىنمودند و تمسك به حديث حضرت رسالت پناهى بر وفق مراد خود مىجستند و قيل و قال ، و جنگ و جدال در باب خلافت ميان اصحاب بسط تمام و طول لا كلام دارد و از استدلال هر يكى از فريقين شمهاى گفته مىشود و من اللّه الاعانة و التّوفيق .
دليل فرقهء انصاريان بر خلافت خود آن است كه خداوند تعالى ما را ستوده و ستايش