خود از حضرت شما طلب مىنمايم . يا رسول اللّه ! در سفر تبوك خواستى كه تازيانهء خضراء بر شتر اندازى بر كتف من آمد و از آن متألم شدم ، اكنون به حكم فرمان شما قصاص مىطلبم . اصحاب را اين سخن بغايت ناخوش آمد و عمر از استماع اين سخن مشوش برآمد و خواست كه او را زجر نمايد و سرزنش نموده منع فرمايد . چون سخن رسول - صلّى اللّه عليه و آله - به يادش آمد مطمئن شد اما آن سرور فرمود كه اى عكاشه ! يرحمك ربّك ! خدا تو را بيامرزد كه اين خصومت را به قيامت نگذاشتى و حق خود را از ذمهء من در دنيا برداشتى . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله - سلمان را فرمود كه تازيانهء چوب خضراء در خانهء فاطمه است آن را بيار . سلمان گريان گريان به در حجرهء خاتون قيامت آمد و تازيانه طلبيد . فاطمهء زهرا گفت : اى سلمان ! پدرم تب دارد و بسيار تعب مىكشد و قوت نشستن بر مركب ندارد ، اين وقت به تازيانه چه احتياج دارد ؟
سلمان گفت : اى سيدهء زنان و اى معصومهء آخر الزمان ! پدرت اداى حقوق مىنمايد و استرضاى خاطر احباب و اصحاب مىفرمايد ، روزى خواسته كه تازيانه بر شتر زند بر كتف مسلمانى آمده و حالا آن كس قصاص مىطلبد . بيت :
به زهرا اين سخن گفتند بگريست * كه حضرت را جفا در خستگى چيست
پس فاطمه - عليها السلام - تازيانه تسليم كرده خروش بركشيد و گفت : اى سلمان ! به خدا بر تو سوگند كه درخواست كنى آن كس را كه تازيانه بر پدر بيمار من نزند .
سلمان بازگرديد و تازيانه به حضرت مصطفى رسانيد . اما فاطمهء زهرا فرزندان خود حسن و حسين را طلبيد و گفت : اى جانان مادر ! جد بزرگوار شما در مسجد است و شخصى مىخواهد كه به قصاص تازيانه بر وى زند ، برويد و به عوض يك تازيانه صد تازيانه خوريد .
پس حضرت رسول فرمود : اى عكاشه ! برخيز و تازيانه از سلمان بستان و چنان كه من زدهام قصاص كن . عكاشه تازيانه برداشت و قد برافراشت و گفت : يا رسول اللّه ! آن روز كتف من برهنه بود ، امروز شما كتف مبارك خود برهنه سازيد . بيت :