خداوندى را كه مرا بر اين مرتبهء عالى ممتاز گردانيد . بيت :
لله الحمد كه از ياورى بخت بلند * به چنين منصب شايسته شدم دولتمند
پس ابا بكر آيات منزله را برداشت و جمعى كثير با او موافقت و مرافقت نمودند و عنان به جانب مكه معطوف داشت . چون سه روز برفت جبرئيل - عليه السلام - آمد و گفت : يا رسول الله ! خداى تعالى تو را سلام مىرساند و بعد از سلام مىفرمايد كه ما امر فرموديم كه احكام ما را به بندگان ما به نفس نفيس خود بخوان يا كسى را كه وصى و خليفه و قائم مقام تو باشد روانه گردان . پس حضرت رسالت پناهى جناب ولايت دستگاهى را طلبيد و به خلعت خاص خود سرافراز گردانيد و به جانب مكه فرستاد .
نور الائمه آورده كه ابى بكر در منزلى بود و بعد از صبح نماز كرد و به راه درآمد . اتفاقا على - عليه السلام - نيز بسرعت رانده شب به گوشهاى به سر برد و بعد از اداى سنت و فرض سوار گرديد و در آن تاريكى صبح مىراند . فلمّا اضاء الصّبح فرّق بينهما چون صبح به صباح انجاميد و آفتاب از افق خود طالع گرديد ، آواز ناقهء رسول به گوش ابا بكر رسيد . گفت : اين صداى ناقهء مصطفى است كه به گوش مىرسد . واپس نگريست ، على - عليه السلام - را ديد كه عمامهء رسول - صلّى اللّه عليه و آله - بر سر دارد و جامهء آن سرور در بر و ناقهء آن حضرت در زير ران و به سرعت و شتابان مىآيد به خاطرش چيزى رسيد گفت : النا ام علينا ؟ بر ما امير آمده يا مأمورى ؟ على - عليه السلام - فرمود كه حكم حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و آله - چنان است كه آيات منزله را به من دهى تا من بر اهل مكه بخوانم . ابا بكر گفت : اين حكم ، پيغمبر از پيش خود كرده است يا حكم خداوند اكبر است ؟ على - عليه السلام - فرمود : من به حكم پيغمبر آمدم و رسول مرا به حكم خدا فرستاد . ابى بكر تصديق سخن على - عليه السلام - نمود و آيات منزله را تسليم فرمود و پرسيد كه حكم چيست ؟ به مدينه برگردم يا همراه باشم و به طواف خانهء كعبه مشرف شوم ؟ امير - عليه السلام - فرمود : اختيار نزد شما است اما چون به عزيمت بيت اللّه آمدهاى زيارت كعبه نمايى تو را بهتر باشد . اما على - عليه السلام - به