تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠

راوى گويد : چون از شب پارهاى بگذشت ترس در دلهاى مسلمانان افتاد و شيطان ايشان را در وسوسه افكند . عمر نيز بترسيد و ابى بكر را واقف گردانيد ، بر اسبان سوار شدند و روى به مدينه نهادند . مسلمانان متابعت امراى خود لازم دانستند ، ايشان نيز سوار شدند و از عقب براندند . در راه عمر و عاص ، عمر را به بددلى نسبت كرد ، عمر برآشفت و با او سخن درشت گفت و باقى مسلمانان سخنان گفتند كه ايراد آن در اين مختصر مفيد نبود . چون به مدينه آمدند پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - رايت از عمر بگرفت و به عمر و عاص داد و او مردم را به جهاد ترغيب و تحريص كرد و گفت : دشمن شما زياده از ده هزار كس نيستند و مردم ما « 1 » زياده از ايشانند چه مىشود كه بددلى مىكنيد و بىملاقات دشمن و محاربه ننموده با ايشان فرار مىنماييد ؟ در حميت و غيرت اسلام و دين دور و مستبعد مىنمايد . پس عمر و عاص متوجه دشمن گرديد و براند تا به ايشان نزديك شد . به شكستها درآمدند و مركب مىراندند و لشكر كفر و ضلالت در صحرا فرود آمده بودند و جوق جوق و گروه گروه در زير درختان و سايهء اسبان قرار گرفته بودند . ناگاه لشكر اسلام از شكستها بيرون آمدند و سياهى آن سپاه در نظر حزب الله بغايت بسيار نمود ، جمله بترسيدند و مانند اوّل و دويم قرار بر فرار داده بازگرديدند و روى به مدينه آوردند . چون عمر و عاص به امارت ابا بكر و عمر سخنان گفته بود و تعرض نموده ، ايشان نيز كلمات تعرضآميز و لشكريان حكايات فتنهانگيز گفتند و سرزنش يكديگر كردند . چون به حضرت رسول رسيدند و آن حضرت را از كثرت احوال دشمن مطلع گردانيدند بغايت ملول و بىحد متألم شد ، كس دوانيد و على - عليه السلام - را نزد خود حاضر گردانيد و فرمود : اى على ! ياران در جهاد تعلل نمودند و دشمن را بر خود دلير گردانيدند تو را در مدينه امير مىگردانم و خود به جانب دشمن متوجه مىشوم . على - عليه السلام - فرمود : يا رسول اللّه ! فرمانبردارم و اگر مرا به جانب دشمن مىفرستى منت دارم . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله - على - عليه السلام - را گفت : تو خليفهء منى و قائم مقام منى ، تو را به خدا مىسپارم و به جانب

هامش
( 1 ) - « شما . . . ما » را الف ندارد .