« 1 » . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : اى قوم ! شما فردا مردان و زنان و فرزندان خود را جمع سازيد تا ما نيز با مردم خود به صحرا رويم و در حق يكديگر دست برداشته دعاى بد و نفرين كنيم تا ظاهر گردد كه سخط الهى و غضب پادشاهى كدام را بر خاك هلاك اندازد و كدام را به ذروهء افلاك رسانده به تاج لولاك سرافراز سازد . القصه آن حضرت چون آن شب مردم را مهلت داد ميان اصحاب رسول دغدغه افتاده هر كس از اخيار را آرزوى آن شد كه از خاصان درگاه محمّدى و به هنگام توجه دعا همراه جناب احمدى باشند سيّما صديق اكبر و عمر و عثمان را هوس آن شد كه به اين وسيله خود را از اهل بيت سازند و تا صبح محشر سرافراز باشند . روز ديگر على - الصباح آن سرور از حجرهء شرف بيرون آمد و چون خورشيد رخشان بر اصحاب و ياران بتافت . اشراف از جوانب و اطراف آن خلاصهء عبد مناف درآمدند و به وسيله و واسطه توقع و طمع نمودند كه از اهل مباهله باشند . در اين محل جبرئيل - عليه السلام - رسيد و سلام رب جليل رسانيد و فرمود : حق تو را سلام مىرساند و مىفرمايد : در اين دعا همراه خود على - عليه السلام - را ببر كه خليفه و قائم مقام تو است و دختر خود فاطمه و دو فرزندش را و بعد از ايشان كسى را در مباهله راه مده . اصحاب چون اين سخن بشنيدند جمله بغايت نااميد گرديدند . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله - على - عليه السلام - را طلبيد و فرمود : برو و فرزندان خود حسن و حسين و فرزند من فاطمه را بردار و به نزد من بيار . پس فاطمه زهرا چادر عصمت بر سر افكنده به اتفاق فرزندان به خدمت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - آمد . آن حضرت دست حسن گرفت و حسين را به زير بغل خود برداشت و على - عليه السلام - از عقب آن سرور و خير النساء در عقب حيدر صفدر . به اين دستور از مدينه بيرون آمدند . بيت :
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 325
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٣٢٥
السلام - آمد و اين آيت آورد :
فَقُل تَعالَوْا نَدْع أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم ثُم نَبْتَهِل فَنَجْعَل
هامش
( 1 ) - آل عمران 3 / 61 .