تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
مسلمانان شكستهاند . پس امير مردان را با جماعت دليران و پردلان به آن قبيله روان گردانيد . بامدادى بود كه بر سر آن قوم نابكار و گروه برگشته روزگار ريختند و دست به قتل و غارت دراز كرده در اموال ايشان آويختند . آن جماعت دار الملك را به دست مسلمانان گذاشته روى به گريز آوردند و به شومى بت‌پرستى و ناكامى ، روزگار خود تباه كردند ، لشكريان بيخ و بنياد بتخانه را كندند و از اوج جاه و عزت به قعر چاه مذلّت افكندند و به جزاى كردار بت‌پرستى و سزاى گفتار ناهموار به زشتى رسيدند و در آخر كار مواضع بتخانه را آتش زدند و آلات و ادوات هر چه بود ، بسوختند . و چون عدى بن حاتم كه مهتر آن قبيله بود نام على - عليه السلام - بشنيد بترسيد و روى به گريز نهاده ، به جانب شام گريخت اما زنان بسيار و مردان بىشمار اسير شدند و دختر حاتم اسير گرديد اما شاه مردان فرمود كه آل حاتم را به تمامى جدا سازند و باقى هر چه بود خمس بيرون كردند و بقيه را بر ياران قسمت كردند . و دختر حاتم بغايت فصيح بود و مليح ، در راه گفت : اى على ! كرم تو را نهايت نيست و پدرم را به كرم نيز نسبت هست در حق ما چه انديشه دارى ؟ قهر مىرانى يا لطف مىفرمايى ؟ حضرت امير مؤمنان فرمود : داعيه چنان است كه شما را از حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - التماس نمايم تا آزاد سازد و مال و مردم شما را به شما داده به منزل اصلى بازگرداند . روايت چنان است كه روزى حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - از پيش اسيران گذشت ، دختر حاتم برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! هلك الوالد ، و غاب الوافد ، [ فامنن علينا من اللّه عليك ] يعنى : [ پدرم مرد و آن كه مرا سرپرستى مىكرد ناپديد شد پس ] منت بر من نه تا خداى بر تو منت نهد . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : وافد كيست ؟ گفت : برادرم عدى . آن حضرت از حسن گفتار به مقتضاى حال و لطف كردار به موجب مقال او تبسم نمود و بگذشت . بعد از چند روز جماعتى از قبيلهء حاتم به رسم تجارت به مدينه آمدند و به شرف خدمت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - مشرف شدند . آن حضرت فرمود : به وقت مراجعت به حضور آييد كه با شما مهمى دارم . تجار بعد از ساختن كارها و پرداختن مهمات به خدمت آن سرور آمدند . حضرت رسالت -