رسالت - صلّى اللّه عليه و آله - ملتفت به حال ايشان گشت و از كردار بد و گفتار زشت ايشان درگذشت و مال و منال و زنان و فرزندان آن جماعت را به ايشان رد فرمود و چون به مال و اولاد خود رسيدند بغايت خوشحال گرديدند . پيغمبر - صلوات اللّه عليه و آله - فرمود : از كردهء بد مالك بن عوف در گذشتم و از او آنچه در وجود آمد ناكرده انگاشتم و او را در ميان هوازن به كلانترى گذاشتم به شرط آنكه بيايد و قبول اسلام نمايد . چون اين اخبار سيّد اخيار به وى رسيد بغايت شرمنده گرديد و خود را به خدمت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - رسانيد و دست و پاى آن سرور را بوسه داد و گفت : تا اكنون هر چه كردم جمله بد بود و نزد خدا و رسول رد بود اما توبه كردم و پناه به درگاه تو آوردم . يا رسول اللّه ! توبهء مرا قبول فرما و از كردار بد من در گذر . بيت :
از بديهايى كه كردم رو سياهم شرمسار * يا رسول اللّه نجاتم ده ز كافر سيرتى
و كلمهء شهادت بر زبان راند . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - هوازن را به وى ارزانى داشت و اسيران را آزاد كرد و مال و جهات او را كه به تاراج برده بودند جمله را به او داده او را رخصت فرموده به جانب قبيله روان گردانيد .
نقل است كه آن سرور از همان منزل براى عمره احرام بست و عنان به جانب مكه معطوف داشت و شرايط حج به جاى آورد . بيت :
دگر مالك رقاب بىقرينه * به دولت شد سوى ملك مدينه
اما راوى گويد كه در آن سفر آن سرور به انصار گفت : كتابتى براى شما بنويسم كه بحرين كه بهترين مواضع است از روى آب و هوا و نيكوترين منازل است از ممر نشو و نما ، بعد از من خاصهء شما باشد . انصار چون از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - اين بشنيدند ، گريه و زارى و ناله و بىقرارى آغاز كردند و پروانه صفت در حواشى شمع رخسارهء آن حضرت پرواز نمودند و گفتند : اى سيد و سرور ! و اى پيغمبر خداى اكبر ! ما بعد از تو به دنيا حاجت نداريم و از جان و جهان بىحضور تو راحت نمىطلبيم ، زندگانى ما بىجمال طلعت تو زهر هلاهل است و عيش ما بىمشاهدهء مجالست تو در