طايف روزى از خيمه بيرون آمد و اصحاب را از چپ و راست نگاه كرد ، على را به نزد خود طلبيد و مردم را دور گردانيد و از روى محبت و اخلاص آن دو صافىدل از روى اتحاد و اختصاص مجلس را خاص كردند . بيت :
نه هر كس را كه بينى يار باشد * امين مخزن اسرار باشد
سر به هم آوردند و از مخزن الهى به هم راز مىگفتند و آن راز را بسيار دراز كردند . چون حسودان از آن صحبت مهجور بودند و اجتماع مهر و مه در يك منزل از دور مىديدند آتش در سينههاى ايشان افتاد و از روى حسد و اضطراب فرياد و فغان برآوردند . بيت :
كه تا كى راز گويى با پسر عم * دل ما بىتحمل گشت از غم
عمر خطاب گفت : يا رسول الله ! امروز با پسر عمت على - عليه السلام - عجب راز دراز گفتى ! آن سرور فرمود : ما انتجيته و لكن اللّه انتجاه يعنى من راز نمىگفتم و ليكن خدا با على راز مىگفت . بيت :
إله العالمين گويد به وى راز * كنندش قدسيان با چرخ اعزاز
و آن حضرت چهل روز آن مردم را محاصره داشت . اصحاب گفتند : يا رسول اللّه ! اين جماعت را بمثابه روباه در سوراخ كرديم اگر اينجا توقف مىفرماييد اين قلعه را مفتوح مىگردانيم و اگر از اينجا كوچ مىفرماييد از ايشان به اهل اسلام ضررى نمىرسد . آن حضرت از آنجا كوچ كرد و برفت و چون به موضع جعرانه رسيد غنايم حنين آنجا جمع بود ، روزى چند در آنجا توقف نمود و ميان ياران به موجب عدالت اموال را قسمت فرمود و آن شش هزار برده بود و چهار هزار شتر و چهار هزار وقيه نقره و زياده از چهل هزار گوسفند . در اين محل ابو سفيان پيش آمد و گفت : يا رسول اللّه ! امروز هيچكس برابر تو مال ندارد ، چه شود اگر كرم نموده چيزى از آن مال به من دهى .
آن حضرت صد شتر و چهل وقيه زر به او داد . ديگر باره گفت : نصيب پسر من يزيد نيز