بده . آن مقدار ديگر مزيد كرد . ديگر باره گفت : نصيب پسر ديگر من معاويه را محروم مساز و او را از اين مال خود بنواز . آن حضرت نيز به معاويه آن مقدار ديگر از آن مال بداد . بعد از آن به صفوان و قيس و سهل و بديل و جماعت ديگر كه نو مسلمان شده بودند و اعتماد بر اسلام ايشان نداشتند بيشتر از مسلمانان بداد و هر يك از اصاغر و اكابر قريش را نوازش فرموده آنچه خاطر ايشان مىخواست زياده بر آن افزود . از توجه سيّد ابرار به جانب قريش ، انصار ملال خاطر گرديدند و در ميان يكديگر به واسطهء بسيارى بخشش آن سرور قيل و قال نمودند . چون اين خبر به سمع حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - رسيد مردم انصار را به مجلس موفور السرور خود حاضر گردانيد و فرمود : اى ياران جانى ! و اى محبان و مصاحبان دو جهانى ! مىخواستم كه دل ابو سفيان و باقى مردم ايشان را به مال مردار و جيفهء بىمقدار ، الفت دهم و ايشان را به اسلام به وسيلهء آن مال راسخ گردانم و ايشان را مؤلفهء قلوب نام نهم . راضى نيستيد كه قريش به مكه روند و همراه ايشان شتران و گوسفندان باشد و شما به مدينه رويد و همراه شما پيغمبر آخر الزمان باشد ؟ انصار چون از لفظ درر بار سيّد ابرار اين كلمات نمكين و اين حكايات شيرين استماع نمودند از بهجت و سرور به خنده درآمدند و از آن سرور خشنود گرديدند و در ركاب ظفر انتساب آن حضرت به مدينه مراجعت نمودند .
نقل است كه چون مردم هوازن و ثقيف از معركهء محاربه روى به گريز آوردند به هر جا كه پناه بردند از ترس پيغمبر راه ندادند و به هر جا كه متوطن گرديدند مردم آن ناحيه از آنجا براندند ، به ضرورت تنى چند از مشاهير ايشان به خدمت حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - به مدينه آمدند با ديدهء گريان و اعتذار و استغفار جستند و از روى ذلت و خجالت گفتند ، بيت :
رحم فرما چون به درگاهت پناه آوردهايم * جان پردرد و زبان عذر خواه آوردهايم
روايتى چنان است كه اسلام آوردند و چون به شرف اسلام مشرف شدند حضرت