فتح قلعهء طايف شد . روايت چنان است از سير مولانا حسين خوارزمى كه آن حضرت رايت خود را به على - عليه السلام - داد و ابو عبيده را مقدمهء لشكر ساخته ايشان را پيش فرستاد و خود به همراهى ابى بكر و عمر روان شدند . در راه به قصرى عالى رسيدند كه از آن مالك بن عوف بود ، آن حضرت فرمود كه آن را بسوختند و برفتند .
چون به قبر پسر سعيد عاص رسيدند ابى بكر گفت : لعنت باد بر او كه به پيغمبر آزار رسانيد . فرزندانش همراه پيغمبر بودند و به شرف اسلام مشرف گشته خدمت شايسته مىنمودند ، گفتند : لعنت بر ابى قحافه باد كه مهمان دوست نمىدارد و هرگز درم و لقمهء او به هيچكس و به هيچ درويش نمىرسد و هرگز دست درماندهاى نمىگيرد و خاطرجويى هيچ غم زدهاى نمىنمايد . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : سب الاموات يؤذى الاحياء يعنى : دشنام بر مردگان سبب آزار زندگان است .
القصه حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بعد از طى مراحل و قطع منازل به پاى قلعهء طايف رسيد و اشارت به محاصرهء قلعه فرمود اما كفار از قلعه تير بر مسلمانان مىزدند و بسيارى را مجروح مىكردند . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله - و ياران از پاى قلعه برخاستند و دور تر فرود آمدند و از تير باران ايشان ايمن نشستند . و مالك هر زمان از سوراخ قلعه مثل روباه سر بيرون مىكرد و از تاراج يافتن مال و اسير كردن اهل و عيال مىانديشيد و به هزار ناله و آه رو به قلعه مىآورد و در آنجا بسر مىبرد . بيت :
تحصن يافته بودند ناشاد * نه مالى بودشان نه زن نه اولاد
نقل است كه نافع بن غيلان به واسطهء آنكه با على در مقام جنگ و جدال بود در اين محل شنيد كه على - عليه السلام - در پيش است ، با خاطر جمع با ده كس از حصار بيرون آمد ، و او به غايت دلاور و بىحد جنگ آور بود ، با خيل خود به على - عليه السلام - رسيد و جنگ در پيوست . على - عليه السلام - او را امان نداد و به يك ضرب شمشير او را به جانب دوزخ فرستاد و باقى منهزم شده به حصار درآمدند .
به صحت پيوسته و در اكثر كتب سير مذكور گشته كه آن سرور در محل محاصرهء