از عقب خالد برفتند . در اين محل ابا بكر و عمر و باقى ياران ديگر روى به گريز آوردند .
بقيهء اصحاب چون گريختن عمر بن الخطاب را ديدند موافقت و مرافقت نموده روى به گريز آوردند و جماعت قريش كه در اسلام قريب العهد بودند سخنان بىادبانه بىحد گفتند از آن جمله برادر صفوان به آواز بلند مىگفت : امروز سحر محمّد باطل گرديد و بعضى ديگر به آواز بلند فرياد مىكردند كه محمّد گريخت اما از دست اين مردم جان بيرون نخواهد برد و امثال اين نوع سخنان بر زبان مىراندند و گروه بىادبان را قوت و قدرت مىدادند و آن حضرت از هر جانب فرياد مىكرد كه اى قوم ! كجا مىرويد و به اين رسوايى چرا مىگريزيد ؟ و هيچكس با پيغمبر نماند الا على بن ابى طالب . بيت :
به آن خورشيد برج لى مع اللّه * همين شاه ولايت بود همراه
و امير المؤمنين تيغ كشيده بود و هر كس به جانب پيغمبر متوجه مىگرديد سرش را به صحراى عدم مىدوانيد . در اين محل مقدار پنجاه تن همه مبارزان صفشكن و دلاوران شمشير زن با زيور تمام به قصد قتل حضرت پيغمبر متوجه شدند . چون رسول - صلّى اللّه عليه و آله - از آن حال واقف گرديد على - عليه السلام - را طلبيد و گفت : اى برادر ! هنگام يارى و وقت جان سپارى است ، اگر چه دشمن بسيار است اما عون ربانى و نصرت آسمانى با تو يار است . على - عليه السلام - بر آن دشمنان حمله برد و يكى را به تيغ زد كه جان به مالك دوزخ سپرد و باقى بازگرديدند و مقدار تير پرتاب رفتند . اما راوى گويد كه چون آن ملاعين پارهاى راه برفتند جمعى كثير به مدد اين پنجاه كس مىآمدند به اتفاق يكديگر بازگرديدند و بر سر آن سرور آمدند . در اين محل پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بر استر سوار بود ، استر خود را به جانب دشمن روان كرد و نيزه در دست گرفته حمله بر ايشان برد و به آواز بلند مىفرمود كه ، بيت :
انا النّبىّ لا كذب * انا ابن عبد المطّلب « 1 »
در اين محل عباس ، ابو سفيان را گرفته نزد آن سرور آورده بود و او را نگاه مىداشت
هامش
( 1 ) - در الف : « انا نبى السيف انا ابن عبد المطلب لا كذب » .