« 1 » بعد از آن ، آن سرور از سهيل بن عمرو و صفوان كه هر دو آزار بسيار به انواع مختلفه به آن سرور رسانيده بودند و از ترس و بيم گريخته پنهان شده بودند ، تفحص فرمود . گفتند : يا رسول الله ! ايشان بغايت ترسيدهاند و از ترس جان به گوشهاى گريختهاند . « 2 » رسول فرمود تا ايشان را پيدا كردند و به حضور آوردند اما همچون بيد مىلرزيدند و قطع اميد از حيات نموده بودند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : شما را امان دادم و از كشتن شما در گذشتم . ايشان شرمنده شدند و خجل برآمدند و به روايتى آن است كه ايمان آوردند . و از اهل مكه فوج فوج مىآمدند و ايمان مىآوردند و آن حضرت همت بر تأليف قلوب ايشان مىگماشت و آن جماعت را به مؤلفهء قلوب نامزد كرد و كليد خانه به دستور سابق به « 3 » عثمان مقرر داشت و سقايهء حاج را به عم بزرگوار خود عباس ارزانى داشت و امارت مكه را به اسيد مقرر فرمود . در اين محل جبرئيل - عليه السلام - از نزد رب العالمين در رسيد و گفت : يا رسول اللّه ! انصار از تو درتابند به سبب آنكه حالا به اهل مكه التفات بىحد نمودى و در گرداب اضطرابند و چنين مىگويند و مىشنوند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - ايشان را طلبيد و از مهاجر على - عليه السلام - را حاضر گردانيد و فرمود : اى ياران انصار ! شما در ميان يكديگر چنين و چنان گفت و شنيد نموديد ؟ ايشان گفتند : يا رسول اللّه ! اين سخنان مذكور بود اما از روى حقد و كينه نبود بلكه به واسطهء مظنّهء مفارقت بود كه
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 300
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٣٠٠
رمز و اشارت گفت و شنيد مىكردند و حكايات مىنمودند . آن حضرت به اهل مكه خطاب كرد و فرمود چه مىگوييد از من در شأن خود و شما را اعتقاد نسبت به من چيست ؟ گفتند : از تو جز نيكويى نمىآيد و همه شفقت و مرحمت ظاهر مىگردد و چشم مىداريم كه ترحم كنى و از كردار بد ما درگذرى . آن سرور فرمود : امروز من با شما معاملهاى مىكنم كه برادرم يوسف با برادران خود كرد :
لا تَثْرِيب عَلَيْكُم الْيَوْم يَغْفِرُ اللَّه لَكُم وَ هُوَ أَرْحَم الرَّاحِمِين
هامش
( 1 ) - يوسف 12 / 92 .
( 2 ) - « تفحص . . . گريختهاند » را ب و ج ندارد .
( 3 ) - « به مؤلفه . . . سابق به » را الف و ج ندارد .