و چون آن سرور پيش در خانه رسيد بر آنجا قفل نهاده ديد ، كليد طلبيد ، بلال رفت تا كليد خانه از عثمان بن طلحه گرفته بيارد ، عثمان كليد خانه نداد و حرفهاى بىادبانه از دهانش بيرون افتاد . جناب پيغمبر چون اين سخنان بشنيد از گفتارش متغير گرديد ، على - عليه السلام - آنجا رسيده دستش بتافت و كليد خانه را از او گرفت و بازگرديد . چون در را گشود و آن حضرت درآمد صورت انبياء و ملائكه بر آن ديوار نقش كرده بودند . پيغمبر فرمود كه محو كردند و صورت مريم و مسيحا نيز كشيده بر آن ديوار ديدند ، آن را نيز بتراشيدند . بعد از آن دو ركعت نماز خفيف « 1 » كرد و از خانه بيرون آمد و قفل بر در نهادند و كليد به دست آن سرور سپردند . اصحاب را طمع شد كه كليددارى خانه را به يكى از ملازمان و ياران نزديك دهد اما آن سرور على - عليه السلام - را طلبيده و به موجب :
« 2 » كليد خانه را به وى سپرد و فرمود : به عثمان بن طلحه بده . پس على - عليه السلام - كليد به وى داده عذر خواهى نمود . عثمان از كردهء بد خود بغايت شرمنده گرديد و دست على - عليه السلام - ببوسيد و او را وسيله ساخته به خدمت پيغمبر آمد و ايمان آورد . بعد از آن پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بلال را فرمود كه بر بالاى بام رفت و بانگ نماز گفت و آن حضرت بر منبر برآمد و خطبهء غرّا بر خواند و خلايق را نصيحت فرمود و شرايط موعظه به جاى آورد و طريقهء اسلام تعليم نمود و مسائل حلال و حرام اعلام فرمود . انصار چون توجه و التفات سيد ابرار به اهل مكه دانستند كه با وجود قدرت تمام بر كفار قريش حكم بر قتل نمىفرمود و به تاراج و اخراج ايشان اشاره نمىنمود در انديشهء دور و دراز افتادند و با يكديگر به