تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
خيره شد و چهرهء او تيره گشت ، گفت : اى عباس ! برادرزادهء تو از پادشاهان روم و فارس و عراق از روى عظمت و سلطنت به نهايت رسيده . عباس گفت : واى بر تو و فغان و فرياد از دست تو ، از آنچه گفتهاى در گذر و از امثال اين نوع سخنان بر حذر باش ، اين آثار نبوت است نه سلطنت و اين فرّ پيغمبرى است نه شهريارى . بيت :
رسيد آنگه شهنشاه مؤيد * نبى يعنى ابو القاسم محمّد
پس ابو سفيان دبدبهء نبوت و كبكبهء حضرت رسالت را بديد و آواز تكبير و تهليل مردم شنيد ، زمانى بعيد دستش از كار و زبانش از گفتار بازماند و ساقهء لشكر سعد بن عباده بود در آخر رسيده به نوعى مىرفت كه دل در بدن خلايق مىلرزيد و هزار سوار بودند همه اسبان عربى در زير ران كشيده و جامه‌هاى آهنى بر بالاى قبا پوشيده ، بيت :
رسيد آنگه زره‌پوشان دو صد فوج * پى هم همچو خنجر گشته پرموج
نظر چون بر ابو سفيانش افتاد * ز غيرت آتشى در جانش افتاد
گفت : اى ابو سفيان ! هيچ مىدانى كه با پيغمبر خدا چه كردى و چه آزار و ايذاء كه به اهل اسلام نرسانيدى ؟ امروز روز كارزار است و مشركان را كار بغايت زار است ، امروز آن روز است كه خون مشركان در كوچه‌هاى مكه بريزند و بقيهء قريش را سر از تن جدا سازند كه اهل شر و ستيزند . راوى گويد كه چون ابو سفيان اين سخنان بشنيد خود را در ميان ازدحام انداخت و خود را به حضرت رسالت رسانيد . رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - او را بغايت مضطرب و پريشان ديد ، از روى لطف تبسم فرموده گفت : كيف حالك يا ابا سفيان ؟ ! ابو سفيان پيش دويد و ركاب ظفر انتساب پيغمبر را بوسيد و گفت : يا رسول اللّه ! حكم فرمودهاى كه خويشان خود را بكشى و دمار از روزگار ايشان بر آرى ؟ پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : خويشان خود را نمىكشم و همه را نوازش مىنمايم . ابو سفيان گفت : سعد بن عباده اين سخن گفت و به اين عزيمت متوجه مكه شد . پس آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله - على - عليه السلام - را طلبيده گفت : برو به لطف و مدارا علم را از سعد بستان و او را به همركابى من ممتاز گردان و خود علم