كه خدا يكى است و من رسول اويم . ابو سفيان به رنگهاى مختلف برآمد و به نفس كثيف خود بر نمىآمد اما ديد كه در معرض زوال است و جانش از قفس بدن در محل ارتحال ، از بيم جان و از ترس تيغ دلاوران بر سر زبان كلمهء توحيد راند و با وجود آنكه به اين طريق به وحدانيت خدا قايل گرديد گفت : اى محمّد ! توقع چنان دارم كه زياده از اين تكليف نفرمايى و دست از من بدارى . عباس برآشفت و گفت : اى ابو سفيان ! اگر على - عليه السلام - اينجا حاضر مىبود و اللّه كه تو را به نفس كشيدن امان نمىداد و سرت از بدن جدا مىكرد . ابو سفيان از بيم جان به كلفت و اكراه سرخ و سياه برآمد و بر زبان راند كه گواهى مىدهم كه خدا يكى است و محمّد رسول اوست . بعد از آن گفت : اى محمّد ! به واسطهء حلم تو و از كثرت لطف تو و بسيارى تحمل تو شرمندهام و كلمهء شهادت بر زبان راندم . بيت :
شدم آگه ز حال خويش حالى * كه تركيب من است از عقل خالى
ز نافرمانى حق شرمسارم * قدم در وادى انصاف دارم
مرا معلوم شد پيغمبرى تو * جميع انبياء را سرورى تو
در اين محل آن سرور آب وضو طلبيد و وضو ساخت مشتمل بر مضمضه و استنشاق . اصحاب رسول از صغار و كبار و از عبد و احرار از روى رغبت و اشتياق تمام آب وضوى پيغمبر را از يكديگر مىربودند و بر روى خود مىماليدند و مىنوشيدند و بر جامههاى خود مىپاشيدند ، از گلاب خوشبوىتر و از شربت عسل شيرينتر .
ابو سفيان آن مردم را مىديد و از آن اخلاص و اعتقاد مسلمانان حيران مىگرديد ، به بعضى مردم گفت كه كسرى و قيصر اين عظمت ندارند و خاقان و فغفور را اين شوكت نباشد .
چون آن سرور از نماز فارغ شد ابو سفيان ترسان و لرزان پيش آمد و گفت : مرا دستورى ده تا به مكه روم و قوم را بيم كنم و به خدا و رسول دعوت نمايم . آن حضرت او را رخصت فرمود و ابو سفيان به سرعت تمام به جانب مكه توجه نمود . اصحاب