به هم عباس و بوسفيان رسيدند * شناسا گشته يك جا آرميدند
ابو سفيان پرسيد كه يا ابو الفضل ! اين كيست و اين آتشها چيست ؟ عباس گفت : واى بر تو و فرياد از دست تو ! اين محمّد است با سى هزار مبارز مردافكن و اين احمد است با چندين دليران حربى و شجاعان شمشير زن . ابو سفيان چون اين سخنان شنيد بر خود بلرزيد و بغايت بترسيد و بيچاره گرديد و گفت : اى عباس ! چه حيله سازم و به چه وسيله به قوم خود بازگردم ؟ ميان ايشان سخن دراز كشيد ، آخر الامر عباس وى را ديد كه حال بر او متغير گرديده به نوعى كه دستش از كار و زبانش از گفتار بازماند . القصه عباس ، ابو سفيان را در پس استر سوار كرد و او را در ميان لشكر درآورد و نزد آن سرور برد . اصحاب واقف شدند كه ابو سفيان به دست عباس گرفتار شده او را پيش پيغمبر بردند . عمر و جمعى ديگر شمشيرها برداشتند و به قصد قتل ابو سفيان نزد آن سرور شتافتند . چون رسول - صلّى اللّه عليه و آله - از آن حال واقف گرديد ، عمر را طلبيد و گفت : عمم عباس ، ابو سفيان را امان داده ، دست از كشتن او بداريد و زمانى او را به من گذاريد . پس پيغمبر - صلوات اللّه عليه و آله - روى به ابو سفيان كرده فرمود : اى ابو سفيان ! وقت آن نيامد كه به وحدانيت خدا و به رسالت من اعتراف كنى و انصاف پيش آورده ترك ضلالت نمايى ؟ ابو سفيان گفت : فردا پيش لات چه گويم و نزد عزى چه عذر آورم و به كدام ديده به جانب هبل نظر اندازم ؟ على - عليه السلام - آنجا حاضر بود ، فرمود : اگر بيرون خيمه مىبودى تعليم تو مىكردم كه چه مىبايد گفت و چه عذر مىبايد آورد . ديگر باره آن سرور گفت : و يحك اى ابو سفيان ! پير شدى و طريقهء جهل و ضلالت را وانمىگذارى ، بيت :
چرا زين گونه از انصاف دورى * ز جام جهل در خواب غرورى
چون ابو سفيان ايمان نياورد حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - او را آن شب به عباس سپرد و صباح نزد خود حاضر آورد و فرمود : اى ابو سفيان ! به تو ملايمت مىنمايم و از افعال شنيعهء ناپسنديدهء تو خود را نگاه مىدارم به شرط آنكه گواهى دهى