سيّما عمر بن الخطاب ، عباس و على را برداشتند و نزد حضرت پيغمبر آورده گفتند : يا رسول اللّه ! ما فرمانبرداريم و از آنچه گويى تجاوز نمىنماييم اما مىترسيم كه ابو سفيان به مكه رود و مرتد گردد و طريق عناد پيش گرفته مهم زياده شود . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : يكى برود و او را به جايى كه رسيده همانجا نگاه دارد چندان كه لشكر من بر او بگذرد و بعد از آنكه مشاهده لشكر نموده باشد رخصت دهند تا برود و خيال محال نكند . بيت :
سپاه دين به وى بنما كه بيند * نهيبى در دلش از ما نشيند
عباس از عقبش آمد و آواز داد كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمايد كه لحظهاى در اين موضع توقف نماييد . ابو سفيان گفت : اى عباس ! در بنى هاشم عذر نبود ، چه واقع شده است ؟ عباس گفت : اكنون عذر نيست اما خاطر آن سرور مىخواهد كه تو لشكر خدا را مشاهده كنى تا من بعد در دماغ خود خيال باطل فاسد راه ندهى . آنگاه آن حضرت فرمود كه لشكر و حشر گروه گروه به ترتيب روند و جوق جوق از عقب يكديگر بگذرند . اوّل خالد وليد كه مقدمهء لشكر بود به گير و دار تمام بگذشت .
ابو سفيان گفت : اى عباس ! اين رسول است كه مىگذرد ؟ عباس گفت كه يكى از غلامان كمترين خالد وليد است كه مىرود . همچنين جوقى از عقب جوقى مىرفتند و گروهى بر اثر گروهى مركب مىراندند . ابو سفيان را جان به لب رسيد و آن لشكر را به آن ترتيب مىديد ، از غصه هلاك مىگرديد . بعد از مدتى علامات محمّدى و رايات احمدى پيدا گرديد ، جوق جوق سواران و مرتبه مرتبه ملازمان مىرسيدند و از پيش ابو سفيان متكبرانه عبور مىنمودند تا آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله - رسيد مانند بدر كه اطراف او به كواكب آراسته است يا چون آفتاب كه به اشعهء انوار فيض آثار ، جوانب خود را منور ساخته . اكابر مهاجر و عظماى انصار از يمين و يسار سيد ابرار و امراى اصحاب به عون مفتح الابواب در حواشى و نواحى آن سرور به نوعى مىآمدند كه چشم هيچ بيننده و گوش هيچ شنونده امثال آن نديده و نشنيده . ابو سفيان آن را ديده