به خير المرسلين چون نامه را داد * نبى دنبال حاطب كس فرستاد
حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - حاطب را مخاطب ساخت و فرمود : چه چيز تو را بر اين داشت كه اقدام به چنين عمل شنيع كردى ؟ حاطب از خجالت جبين خود را بر خاك ماليد و به تضرع و زارى درآمده به درگاه الهى بناليد و گفت : خدايا ! بر تو ظاهر است كه بر دين پيغمبر توام . بيت :
ز شرعش روشن است آب و گل من * نگشته ارتدادى در دل من
اما يا رسول اللّه ! در مكه هيچ نوع خويشى و كسى نداشتم كه محافظت مال من كند خواستم كه بر ايشان منت نهم تا محافظت مال من كنند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - سخن او را قبول نمود و اصحاب را از سرزنش او منع فرمود اما عمر بن الخطاب تيغ بر كشيده گفت : يا رسول اللّه ! من او را مىكشم . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : من از جريمهء او در گذشتم و او را توبه فرمودم . اما خبر منتشر شد كه آن حضرت اسباب محاربه مىسازد و تهيهء مقاتله مىنمايد . پيغمبر نخواست كه اهل مكه واقف شوند كه به جهت ايشان است . بفرمود لشكر را كه متوجه قبيلهء اضم شوند و آن جماعت را به قتل آرند و اموال ايشان را به غارت برند و ابو قتاده را امير لشكر گردانيد و او را به خلوت طلبيده فرمود : چون بر دشمن ظفريابى عنان به جانب مكه معطوف دار و در ميان مردم آوازه شد كه حضرت رسول بر سر قبيلهء طى مىرود و آن را شهرت تمام دادند . چون آن سرور به ذو الحليفه رسيد على - عليه السلام - را طلبيد و او را با دويست سوار از براى شكستن بتان به قبيلهء طى فرستاد . بعد از آن دست به دعا برداشته گفت : الهى ! در بدر ، عبيده را از من گرفتى و در روز احد ، حمزه را شربت شهادت چشانيدى و در روز موته جعفر را به جوار رحمت خود بردى و جگر من هنوز از آتش فراق ايشان مىسوزد و مغز استخوان من از تاب مهاجرت مىگدازد و اين برادر خود - على - را به حضرت تو مىسپارم به من بازدهى و مرا بيچاره نسازى
لا تَذَرْنِي فَرْداً