عهد برگمارم . از مكه بيرون آمد و به اندك زمان به مدينه آمد و خود را به مجلس حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - رسانيد و گفت : آمدم تا عهدى كه ميان ما و شما است تازه كنم و مدت صلح را زياده سازم .
پيغمبر - صلوات اللّه عليه و آله - فرمود : ما عهد كرديم و تغيير و تبديل به آن راه نداديم مگر آنكه شما نقض عهد كرديد و مخالفت و عداوت نموديد . ابو سفيان را مجال تكلم نماند ، برخاست و به خانهام حبيبه كه دخترش بود و حرم محترم آن سرور بود آمد و خواست كه بر فراش رسول - صلّى اللّه عليه و آله - نشنيد ، او را نگذاشت و گفت : تو مشرك و نجسى ، تو را حد آن نيست كه بر فراش رسول اللّه نشينى . ابو سفيان برآشفت و گفت : اى دختر ! اخلاق تو تغيير يافته و صفات كريمهء تو متغير گرديده .
ام حبيبه در جواب گفت ، بيت :
چرا بر من شوى زين سان غضبناك * كه دارى كفر و كافر هست ناپاك
به خوارى بودن ناپاك اولى * سگان را جا به روى خاك اولى
چنين پيغمبرى گرديده ظاهر * كه در فطرت ز هر نقصى است طاهر
مسلمان شو طريق ملتش گير * مگو عذرى به غير عذر تقصير
به نادانى همه عمرت هبا شد * پرستى سنگ را عقلت كجا شد
ابو سفيان گفت : با وجود اين همه بىحرمتى كه به من مىرسانى بس نيست كه مرا به خداپرستى و به ترك بتان ارشاد مىنمايى ؟ حبيبه رجزى خواند كه مضمون يك بيتش اين است ، بيت :
دانم نرسى به كعبه اى اعرابى * كاين ره كه تو مىروى به تركستان است
ابو سفيان از آنجا نااميد بيرون آمد و در مجلس اصحاب رسول - صلّى اللّه عليه و آله - درآمد . بيت :
براى صلح كرد الحاح بسيار * نيابد آن سخن را كس خريدار