و آله - فرمود : دع يا عمر ! بگذار و دست از تعرض او بدار ، و الله كه هر مصرعى بمثابه خدنگى است كه بر سينهء كفار رسد و از پشت او بدر رود . و چون آن سرور از زيارت بيت اللّه فارغ شد ، بفرمود كه شتران را قربان كردند و شرايط قربان به اتمام رسانيدند . روز سيوم قريش يكى را نزد على - عليه السلام - فرستاد كه موعود سه روز بود ، به سر آمد ، صاحب خود را از مكه بيرون فرست تا از عهدهء عهد بيرون آمده باشد . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : چه شود اگر ما را بگذاريد تا عروسى ميمونه را اينجا كنيم و به جهت قريش طعامى ترتيب نماييم و حق نمك در ميان آريم . قريش گفتند : ما را به طعام شما حاجت نيست و حق نمك تو را نمىخواهيم ، از زمين ما بيرون رويد و سخنان بىادبانه و حكايتهاى درشت ناآدميانه گفتند . سعد عباده از درشت گفتن كفار به تنگ آمد و خشم بر او غلبه كرده گفت : زمين از شما نيست و ما از اين شهر بيرون نمىرويم و اين ولايت را به شما نمىگذاريم . آن سرور بغايت تبسّم نمود و سعد را نزديك خود طلبيده نوازش فرمود و بعد از آن بلال را امر كرد تا منادى كند كه هيچكس از اصحاب رسول امشب در مكه نماند و بيرون آيد . و جناب پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فى الحال سوار شد و از مكه بيرون آمد « 1 » در اين محل عماره « 2 » پيش آن سرور دويد و اشك از ديده بباريد و گفت : اى عم ! روا مىدارى كه مرا در ميان مشركان گذارى ؟
آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 275
مساهمون: أحمد بن تاج الدين استرآبادى
ص٢٧٥
به خونريز اهل وفا مىروى * مرا مىگذارى كجا مىروى
آن حضرت را رقت تمام شد و على مرتضى را طلبيده فرمود تا او را بردند و در هودج فاطمهء زهرا - عليها السلام - درآوردند و به مدينه بردند .
نقل است كه چون آن سرور به مدينه رسيد خالد وليد ديد كه از هيچ طرف يار و مددكار ندارد و كفار را قوت مقاومت و طاقت محاربت آن سرور نماند و اعتماد كلى به جانب حبشه داشت ، معلومش شد كه نجاشى مسلمان شد و خود را يكى از تابعان
هامش
( 1 ) - « و جناب . . . آمد » را الف و ج ندارد .
( 2 ) - در هر دو نسخه : « دختر عماره » . عماره دختر حمزه بود .