مخالفت على - عليه السلام - بر ابا بكر قرار گرفت كس فرستاد و وكيل فاطمهء زهرا را از فدك بيرون كرد و خود متصرف شد . فاطمه - عليها السلام - آن تمسك پيغمبر برداشت و نزد ابا بكر آورده بگذاشت . ابا بكر آن كتابت را بعد از آنكه مطالعه كرد از كرده پشيمان شد و فاطمه را عذر خواهى نمود و به امضاء حكم رسول كاتب را فرمود تا امضايى تمام نموده به فاطمهء زهرا داد و كس خود را از فدك بيرون آورد . بعد از آن عمر واقف شد و نزد ابى بكر آمد و در آن باب مصلحتى ديدند و نوشتهء پيغمبر و امضاى خود را تغيير دادند و فدك را از دختر پيغمبر گرفتند . راوى گويد : نمىدانم قول خدا و رسول را فراموش كردند يا در آن باب مصلحت وقت ديده خاموش گشتند . اما فاطمه - عليها السلام - بغايت متألّم گرديد و ياد پدر خود نموده بسيار بناليد و رجزى گفت در باب مفارقت پدر و تغيير حكم آن سرور و از موافقت نمودن ابى بكر به عمر و از مخالفت كردن به مضمون قول پيغمبر .
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد * در گردن او بماند و بر ما بگذشت « 1 »
نقل است كه آن حضرت چون صفيه را به مدينه آورد عايشه از روى بغض و خشم صفيه را مىديد و در مقام خشونت و عتاب مىشد به سبب آنكه صاحب جمال بود و نيز عقل و تميزش بر كمال . روزى عايشه از روى تعرض و خشم ، صفيه را دختر يهودى نام برد و چون رسول - صلّى اللّه عليه و آله - به خانه آمد او را گريان ديد ، پرسيد كه سبب و باعث ناله چيست و اين اضطراب و بىقرارى از دست كيست ؟ صفيه گفت :
عايشه امروز مرا يهوديه مىخواند و بىسببى مرا مىرنجانيد . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - از عايشه برنجيد و گفت : اى صفيه ! اگر بعد اليوم تو را يهوديه بخواند بگو پدرم هارون نبى است هزار بار از پدرت بهتر است و عم من كه موسى كليم است برگزيدهء خداى اكبر است و شوهر من محمّد مصطفى است ، اين نسب عالى كه من دارم تو ندارى . عايشه چون از صفيه اين سخنان شنيد بغايت شرمنده گرديد و ديگر اصلا
هامش
( 1 ) - اين بيت را ب و ج ندارد .