دليرى بود مرحب سخت چالاك * هژبر روز جنگ اما غضبناك
زدى گر بر كمرگاه دماوند * دم تيغش نمىشد هيچ جا بند
به مردى داشت شهرت در اقاليم * دل شير نر از وى بود در بيم
برون آمد ز قلعه با گروهى * گمان بردى خرامان گشت كوهى
مرحب با مبارزان حربى و دلاوران جنگى از يمين و يسار از آن قلعه و حصار بيرون آمد . بيت :
روان شد جانب شير الهى * رجزگويان ز روى كينه خواهى
و چند بيت در اوصاف خود گفت كه يكى از آن اين است ، بيت :
قد علمت خيبر و انّى مرحب * شاكى السّلاح بطل محرب
شاه ولايت پناهى بعد از رجز او رجزى آغاز كرد كه يك بيت از آن ، اين است ، بيت :
انا الّذى سمّتنى امّى حيدره * ضرغام او جام و ليث قسورة
و چون مرحب در خواب ديده كه شيرى خشمآلود بر او دويده به ضرب پنجه او را از سر تا پا به دونيم كرد آنچه به خواب ديده بود آن حضرت به يادش آورد و فرمود كه آن شير ژيان منم و اين بيت يكى از ولايت آن حضرت است كه فرمود ، بيت :
ولايت بسى گشت از او آشكار * شه بىولايت نيايد به كار
القصه حق و باطل به هم دويدند و چون روز و شب گرد همديگر گرديدند . ملكهء ملكوت به تماشاى محاربهء آن دو پردل نظر مىكردند و سكّان عالم جبروت از ملأ اعلى نصرت على مىطلبيدند . بيت :
خداجويان خدا را ياد كردند * على را از دعا امداد كردند
كفار خيبر نيز از لات و هبل امداد مرحب دغل مىجستند اما سيهبختان ندانستند كه نفع و ضرر از خداوند اكبر است نه از حجر و مدر . پس بسيار تيغها بر هم انداختند كه