برخاستيم . نه التفات به قعود ما كرد و نه توجه به قيام ما نمود و هر يك از شجاعان و دلاوران اصحاب در برابر پيغمبر ، خود را جلوه مىدادند و حركات مختلف مىنمودند اما آن سرور التفات نمىفرمود و اصلا به جانب ياران توجه نمىنمود . از عمر بن الخطاب منقول است كه گفت : من هرگز امارت را دوست نمىداشتم و در دل نيز آرزوى آن نداشتم الّا آن روز كه حضرت پيغمبر فرمود كه : لاعطين الرّاية غدا رجلا يحب اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله كرّار غير فرّار يفتح اللّه على يديه آرزو داشتم و بغايت از حضرت رسالت چشم مىداشتم كه آن خدمت به من فرمايد و سر مرا از روى عزت و شرف از گردون معلى بگذراند .
القصه آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله - سر برداشت و از حاضران پرسيد كه على كجاست ؟ بيت :
شه مردان عالم را طلب كرد * قمر را از كواكب منتخب كرد
ياران از هر جانب آواز برآوردند و به گرد سر حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و آله - پروانه صفت پرواز كرده به عرض اشرف رسانيدند كه على را درد چشم چنان است كه لمحهاى تحمل ندارد و به هيچوجه چشم خود گشودن نمىتواند . آن سرور فرمود :
چاره نيست ، او را حاضر سازيد و علاج چشم او را به توجه و التفات من گذاريد .
جمعى رفتند و دست على - عليه السلام - را گرفته نزد پيغمبر حاضر گردانيدند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - متوجه على - عليه السلام - گرديد و آب دهان اطهر خود در چشمش كشيد و به روايتى زبان معجز بيان خود را بر آنجا ماليد ، دو چشم على - عليه السلام - همچون نرگس شكفته شد و بعد از آن در حق على - عليه السلام - اين چنين دعا كرد : الهى ! على را از سرما و گرما نگاه دار . على - عليه السلام - مىگويد كه چون حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - در حق من دعا كرد بعد از آن هرگز درد چشم نديدم و هرگز در زمستان و تابستان از سرما و گرما متضرر نشدم . پس حضرت رسالت پناهى به موجب ارادهء الهى رايت با سعادت و علم دولت فتح و نصرت خود را تسليم