على - عليه السلام - نمود و او را به جانب دشمن به فتح خيبر امر نمود . پس على - عليه السلام - زره پوشيده علم برداشته به طرف دشمن روان گرديد و دوان دوان به جانب خيبريان مىرفت . سعد وقاص فرياد برآورد كه يا ابا الحسن ! چندان توقف فرما كه لشكر از عقب برسند . على آن شير بيشهء مردى انتظار لشكر نكشيده مىآمد تا به پاى حصار خيبر رسيد . بيت :
به پاى قلعه شد شاه ولايت * بزد محكم چنان بر سنگ رايت
روايت چنان است كه چون على - عليه السلام - به آنجا رسيد و نيزهء خود بر سنگ زد ، سنان نيزه زياده از يك شبر در سنگ فرو رفت « 1 » . جهودى بر بالاى حصار بود ، آن ضرب بازو مشاهده نمود از حيدر كرار بر خود بلرزيد و بر خيبريان نيز بترسيد و گفت : اى قوم ! از اين مرد بپرسيد كه چه نام دارد و با محمّد چه نوع نسبتى ظاهر مىسازد ؟ گفتند : على نام دارد و خود را پسر عم محمّد مىشمارد . آن جهود گفت : اى قوم ! در كتب سماوى خواندهام كه پيغمبر آخر الزمان بدينجا رسد و پسر عمش على نام ، اين قلعه را به نوعى مفتوح سازد كه داستان آخر الزمانيان شود . بيت :
جهودان بهر نظاره دويدند * به روى بام قلعه صف كشيدند
نخست از قلعه حارث نام گبرى * برون آمد غريوان چون هژبرى
سيهدل بود مرحب را برادر * چون شير نر به روز كين دلاور
چون از قلعه بيرون دويد به شتاب تمام خود را به نزد على رسانيد . امير المؤمنين فرمود : اى حارث ! تو مرد عاقلى و دانا ، و مبارز دلاورى ، به هيكل قوى و به قامت توانا ، و اين همه عطاى خداى زمين و آسمان است كه به تو ارزانى داشته و در ميان چندين هزار سوار و پياده سرافراز ساخته ، او را گذاشته و سنگ و چوب را كه خود تراشيده باشى به خدايى پرستى ؟ از تو بغايت عجيب و بىنهايت غريب مىنمايد ، اگر
هامش
( 1 ) - ب : « همچنان جناب شير خدا علم را بر دل سنگ خاره كوفت كه به زور قوت بازوى حيدرى زياده از يك شبر در آن سنگ فرو رفت » .