پس عمر به رخصت پيغمبر روان شد به جانب خيبر ، به يك بار اهل اسلام تيغها از نيام كشيدند و داد مردى و شيوهء مردانگى بدادند و فغان و فرياد به گنبد افلاك رسانيدند . در اين محل مرحب از قلعه بيرون آمد و حمله بر مسلمانان برد و تنى چند مقتول شدند و جمع بسيار زخم كارى خوردند . عمر را مجال مقاومت و ثبات استقامت نمانده روى به هزيمت آورد و اهل اسلام قتال مىنمودند و با مشركان جنگ و جدال به ظهور مىرسانيدند به يك بار واقف شدند كه عمر فرار نموده و علم اسلام نگونسار گرديده ، مسلمان نيز روى به گريز آوردند و عمر را نيز به بددلى منسوب كردند . چون آن حضرت از حال لشكر و منهزم شدن عمر واقف گرديد و از هر جانب ياران را شرمنده و سرها در پيش افكنده ديد برآشفت و در آن آشفتگى گفت : ياران سستى كردند و دشمنان بر دوستان مسلط گرديدند « 1 » اما من فردا رايت نصرت خود را كه به توقيع منيع
« 2 » موشّح است و به تنصيص رفيع :
« 3 » مرشح است به مردى ارزانى دارم كه او خدا رسول را دوست دارد و نيز خدا و رسول او را دوست دارند . بيت :