و در آن قلعه مبارزان شمشير زن و دلاوران شيرافكن بسيار بودند به تخصيص حارث - اين رستم مردافكن - و مرحب خيبرى - آن بهادر روئين تن - كه در تمام بلاد عرب ايشان را نامى مىدانستند و كسى را نظير و عديل آن دو دلاور نمىدانستند . بيت :
دليران گردافكن شير گير * خروشنده با جوشن و تيغ و تير
نقل است كه در آن ايام جناب شير خدا على مرتضى را درد شقيقه بود و به نفس مبارك خود در معركهء محاربه حاضر شدن ميسر نبود ، هر روز يكى از اصحاب كبار را علم مىداد و بر سر دشمنان به فتح خيبر مىفرستاد . يك روز عمر بن خطاب را طلبيد و لشكر به وى داده به جانب دشمن روان گردانيد . پس عمر علم برداشت و همت بر فتح خيبر گماشت . آن دو گروه انبوه به هم رسيدند و تير و تيغ به هم رسانيدند تا آنكه شدت كفار و استيلاى كفار فجار بر اهل اسلام غلبه كرد و مسلمانان منهزم شدند و نزد حضرت پيغمبر آمدند . روز ديگر ، بيت :
مؤيد سرور پاكيزه از مكر * لوا را كرد تسليم ابا بكر
ابو بكر چون با لشكر خود به در قلعه رسيد و آن گروه كافران را به غايت متفق ديد ترسيد و حرب مغلوبه كردن را مصلحت نديد ، معدودى چند به هم برآمدند و بر هم تاختند و از هر طرف شمشيرها بر هم انداختند و از يكديگر جدا گرديدند . آخر الامر لشكر اسلام اتفاق كردند كه به صف كارزار روى آرند . نزد ابو بكر آمدند و فرياد برآوردند كه ما حمله مىبريم و بر روى دشمن رفته محاربه مىكنيم . ابو بكر گفت : اينها قصد ما دارند و مىخواهند كه ما را در كمينگاه درآورده در ميان گرفته به قتل آرند .
القصه كفار بر سر مسلمانان مسلّط شدند و ايشان را به شمشير گرفته تنى چند را كشتند و باقى روى به گريز آوردند تا به رسول ملحق شدند و ابو بكر را به بددلى نسبت دادند . بيت :
ز غم اصحاب را دل سوخت در تب * كسى كارى نكرد آن روز تا شب