تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢

حد باشد كه نام خود بر بالاى نام من نويسد و مرا بر فرمانبردارى خود دعوت نمايد ، ملازمان خود را فرمايم تا باد نخوت و غرور او را به تيغ آبدار آتشبار از دماغش بيرون كنند و سرهنگان را امر نمايم كه به اندك زمانى شهر مدينه را با خاك برابر كرده از خون دلاورانش جيحون سازند . چون آن گفتار ناهموار به سمع سيد ابرار رسيد متغير شده فرمود : مزّق كتابى مزّق اللّه ملكه . و كسرى نامه نوشت به يكى از امراى خود كه در يمن بود و باذان نام داشت و در آن نامه امر كرد كه دو مرد مردانه و دو دلاور فرزانه در ساعت وصول نشان من به جانب مدينه روان ساز و محمّد نام شخصى را كه دعوى نبوت كرده و در آن حدود مردم عرب را به تنگ آورده او را گرفته بند كنند و به حضرت من آورند . چون نامه به باذان رسيد و بر مضمونش اطلاع يافت به فرمودهء كسرى دو مرد از شجاعان و دليران لشكر خود را به نزد آن حضرت به مدينه فرستاد و آن دو كس بعد از وصول به مجلس رسول درآمدند با ريشهاى تراشيده و جامه‌هاى به زر آكنده . در آن محل رسول اللّه در بيت اللّه نشسته بود از تعلقات خلايق وارسته و روى توجه به لى مع اللّه آورده ، ناگاه ديد دو مرد مترش « 1 » با جامه‌هاى به زر آكنده كه شكلهاى ايشان عجيب بود و رخساره‌ها بغايت مهيب درآمدند و نزد پيغمبر نشستند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : كه شما را دلالت كرد كه ريش بتراشيد و سبلت بگذاريد ؟ گفتند : پروردگار ما يعنى كسرى . آن حضرت - صلوات الله عليه و آله - فرمود : حكم پروردگار ما رب العالمين چنين است كه ريش بگذارند و سبلت را بچينند . ايشان آغاز كردند و از روى جرأت گفتند ملك الملوك - يعنى كسرى - به سوى باذان نامه فرستاد كه محمّد را بند كرده به حضرت من فرست . حالا برخيز تا ترا به خدمت باذان بريم و چون امتثال فرمان كرده باشى و اطاعت و فرمانبردارى به جاى آرى ترا رعايت و حمايت كند و در حضرت اعلى نافع افتد و اگر مخالفت كنى و فرمان به جاى نيارى هرآينه يك عرب را زنده نگذارد و از غضب ، مدينه را كوفته خاك اين شهر را به هوا دهد .

هامش
( 1 ) - مترش ريش تراشيده ( معين ) .