است ، بيت :
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت * به غمزه مسألهآموز صد مدرّس شد
بعد از آن جناب پيغمبر آن صحيفه را به على داد و فرمود : اى على ! زود باشد كه تو را نيز اين مهم پيش آيد و آن چنان بود كه ميان جناب ولايت مآب و معاويه در وقت حكمين صفين به نوشتن كتابت احتياج افتاد . آن جناب نوشت : اين كتابت ، مصالحهء امير المؤمنين على است . معاويه گفت : ما قبول نداريم كه تو امير المؤمنين باشى .
امير المؤمنين كه آن حال را مشاهده كرد فرمود : صدق رسول اللّه . چون اين سخن به سمع معاويه رسيد پرسيد كه در اين محل ، گفتن اين كلمه چه تقريب دارد ؟
امير المؤمنين - عليه السلام - واقعهء صلح آن حضرت را به معاويه تقرير كرد . معاويه از آن سخن خجل برآمد .
القصه على - عليه السلام - صلحنامه را نوشت مضمون آنكه تا ده سال ديگر ميان آن سرور و قريش جنگ نباشد و به همعهدان يكديگر تعرض نرسانند و سال ديگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - به مكهايد و مناسك حج به جاى آورد . مسلمانان گواهى نوشتند و منافقان نام خود را در آنجا نقش كردند . سهيل گفت : اى محمّد ! تا على نام خود را در اين نمىنويسد ما اين صلح را معتبر نمىدانيم و نيز اعتماد بر اين صلحنامه نمىنمائيم .
آن سرور على را طلبيده فرمود تا نام خود را در آن صحيفه مرقوم ساخت و سهيل آن صحيفه را از على - عليه السلام - گرفت و به مكه مراجعت نمود . بعد از آن پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - عمر و باقى ياران ديگر را طلبيد . ايشان نزد پيغمبر - صلوات اللّه عليه و آله - حاضر آمدند و گفتند : يا رسول اللّه ! اين تحمل از قريش لايق نبود و اين تنزل نسبت به ايشان بىضرورت بود . چرا از ايشان زبونى بايد كشيدن و مقصود كافركيشان برآوردن ؟ بيت :
نبى گفتا در اينم مصلحتهاست * به ضمن هر سخن فتحى مهياست