تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آثار احمدى ( تاريخ زندگانى پيامبر اسلام و ائمه اطهار ' ع '" ) ( فارسي ) " — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
برخاسته به وثاق خود آمدند و چون از شب پارهاى برفت از قلعه بيرون آمدند و در ميان لشكر اسلام درآمده از اسلام خود خبر دادند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - آن جماعت را در اموال و عيال ايشان امان داد . روز ديگر مردم حصار از روى عجز و اضطرار كس نزد پيغمبر فرستادند و استدعا نمودند و التماس كردند كه ما به حكم محمّد فرو مىآئيم به شرط آنكه هر چه سعد معاذ گويد محمّد به قول او عمل نمايد . پيغمبر - صلوات اللّه عليه و آله - قبول فرمود و آن گروه مكروه به صد محنت و اندوه از حصار بيرون آمدند . مسلمانان دستهاى ايشان را بر گردن ايشان بستند و زنان و كودكان ايشان را در يك موضع جمع كردند و مال و مواشى و اسلحهء ايشان را متصرف شدند و حضرت رسول كسى به مدينه فرستاد تا سعد معاذ را طلبيده به حضور خود آورد و فرمود : اى سعد ! حكم فرمودم كه تو حكم كنى ميان ما و اسيران . سعد گفت : حكم كردم كه مردان ايشان را بكشيد بر لب خندق و زنان و فرزندان و اموال ايشان را بر مسلمانان قسمت سازند . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : اى سعد ! مژده باد ترا كه حكم تو موافق حكم خداى تعالى است . پس آن جماعت بنى قريظه را همچنان دست و گردن بسته به مدينه بردند و از ميان بازار گذرانيده به لب خندق رسانيدند . مردان و زنان شهرى و ديهى خوارى ايشان بديدند و رسوايى ايشان را مشاهده كردند ، بعد از آن همه را گردن زدند . بيت :
هر آن مهتر كه با كهتر ستيزد * چنان افتد كه هرگز برنخيزد
نقل است كه حيى بن اخطب را وقتى كه مىبردند بر لب خندق كه گردنش را بزنند كه باعث چندين فتنه بود ، او را پيش پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بردند . آن حضرت فرمود : اى دشمن خدا ! ديدى كه حق سبحانه و تعالى ترا به چه خوارى بر دست من انداخت و مرا بر تو چگونه حاكم و قادر ساخت ؟ مدعاى آن سرور آن بود كه شايد امان طلبد و ايمان به خدا و رسول آرد . گفت : اى محمّد ! آنچه كردم از آن پشيمان نيستم و اكنون كه گرفتارم ملامت نفس خود نمىكنم و عزت خويش نيز از تو نمىطلبم . رسول -