نگذشته بود كه بلال را فرمود كه در بازار و كوچهها و محلهء مدينه منادى كند كه هر كه حكم خدا و رسول را مطيع است بايد كه نماز ديگر در نواحى حصار بنى قريظه جمع شوند و على - عليه السلام - را طلبيد و علم به دست وى داد و جمعى را ملازم ركاب ظفر انتساب آن حضرت گردانيد و از پيش فرستاد . و آن سرور بعد از فرستادن امير المؤمنين حيدر زره پوشيده خود بر سر نهاد و شمشير بست و سپر بر دوش افكند و بر اسب سوار شد و عبد اللّه مكتوم را در مدينه خليفه ساخت و از عقب لشكر روان شد . و چون پيغمبر به قبيلهء بنى النجار رسيد ديد كه مبارزان آن قبيله و دلاوران آن ناحيه تمام بر اسبان سوارند و بر سر راه آمده صفها بر كشيده انتظار مقدم آن حضرت مىكشند . چون رسول - صلّى اللّه عليه و آله - آنجا رسيد از ايشان پرسيد كه شما را كه فرمود كه مسلح شده اينجا انتظار بريد ؟ گفتند : يا رسول اللّه ! دحيهء كلبى پيغام شما رسانيد . پيغمبر ( ص ) تبسم كرد و فرمود كه آن دحيهء كلبى نبود ، جبرئيل - عليه السلام - بود كه شما را امر فرمود كه اينجا حاضر شويد . اما چون روز به نماز ديگر رسيد ، بيت :
على آن گوهر درياى سرمد * ولى حق پسر عم محمّد
به توفيقات بخت اعتمادى * علم زد بر در حصن اعادى
مشركان لعين بر پشت بامها برآمدند و به هرزه گفتن بر پيغمبر و اصحاب زبان گشودند اما چون دانستند كه سر كردهء لشكر ، كشندهء عمرو عبد ود است بر خود بلرزيدند و بىحد متردد گرديدند و با يكديگر در وصف على - عليه السلام - گفتند ، بيت :
محيط كينهجوئى را نهنگ است * به روز داورى فيروز جنگ است
و رسول - صلّى اللّه عليه و آله - ميان نماز شام و خفتن بود كه به آنجا رسيد و خواست كه نزديك حصار رود . امير المؤمنين پيش پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - آمد و گفت : اى سيد و سرور ! از اينجا بيشتر قدم رنجه مفرمائيد . آن حضرت دانست كه آن جماعت ناسزا مىگويند و حرفهاى بىادبانه به ظهور مىرسانند . رسول فرمود كه اى